شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٠ - مهمان آمدن در آن مسجد
مهمان آمدن در آن مسجد
|
تا يكى مهمان در آمد وقتِ شب |
كو شنيده بود آن صِيتِ عجب |
|
|
از براى آزمون مىآزمود |
ز آن كه بس مردانه و جان سير بود |
|
|
گفت كم گيرم سر و اشكَمبَهاى |
رفته گير از گنج جان يك حبّهاى |
|
|
صورت تن گو برو من كيستم |
نقش كم نايد چو من باقيستم |
|
|
چون نَفَختُ بودم از لطف خدا |
نفخِ حق باشم ز ناى تن جدا |
|
|
تا نيفتد بانگ نفخش اين طرف |
تا رهد آن گوهر از تنگين صدف |
|
|
چون تَمَنَّوا مَوت گفت اى صادقين |
صادقم جان را بر افشانم بر اين |
|
ب ٣٩٣٥- ٣٩٢٩ صِيت: آوازه.
جان سير: از جان گذشته. دلير.
سر و اشكمبه كم گرفتن: تن را نيست انگاشتن. (تن برابر گنج جان حبّهاى بيش نمىارزد.) صورت تن ...: تن نقش است و با رفتن او جان نابود نمىشود.
نَفَختُ: گرفته از قرآن كريم است: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ:\* و چون به اندام كردم او را و روح خود در او دميدم براى او به سجده بيفتيد. (حجر، ٢٩) بانگ نفخ اين طرف افتادن: استعارت از پرداختن به زندگى جسمانى. روحى كه خدا در من دميد، از عالم جسمانى نبود، پس مرا با اين عالم كارى نبايد باشد.
تَمَنَّوا موت: گرفته از قرآن كريم است: إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ: اگر مىپنداريد شما دوستان خداييد نه ديگران پس آرزوى مرگ كنيد اگر راستگويانيد. (جمعه، ٦)
|
شد هواى مرگ طوق صادقان |
كه جهودان را بُد اين دَم امتحان |
|
٣٩٦٧/ ١