شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٠ - باز گشتن به قصه دقوقى
باز گشتن به قصّه دقوقى
|
مر على را در مثالى شير خواند |
شير مثل او نباشد گر چه راند |
|
|
از مثال و مِثل و فرق آن بران |
جانب قصّه دقوقى اى جوان |
|
|
آن كه در فتوى امام خلق بود |
گوى تقوى از فرشته مىربود |
|
|
آن كه اندر سير، مه را مات كرد |
هم ز ديندارى او دين رشك خورد |
|
|
با چنين تقوى و او راد و قيام |
طالب خاصان حق بودى مدام |
|
|
در سفر معظم مرادش آن بُدى |
كه دمى بر بنده خاصى زدى |
|
|
اين همىگفتى چو مىرفتى به راه |
كن قرين خاصگانم اى اله |
|
|
يا رب آنها را كه بشناسد دلم |
بنده و بسته ميان و مُجمِلم |
|
|
و آن كه نشناسم تو اى يزدان جان |
بر من محجوبشان كن مهربان |
|
|
حضرتش گفتى كه اى صدر مهين |
اين چه عشق است و چه استسقاست اين |
|
|
مهر من دارى چه مىجويى دگر |
چون خدا با توست چون جويى بشر |
|
|
او بگفتى يا رب اى داناى راز |
تو گشودى در دلم راه نياز |
|
|
در ميان بحر اگر بنشستهام |
طمع در آب سبو هم بستهام |
|
|
همچو داودم نود نعجه مراست |
طمع در نعجه حريفم هم بخاست |
|
ب ١٩٥٣- ١٩٤٠ شير خواندن رسول ٦ على را: چنان كه مىدانيم و چنان كه مشهور است يكى از لقبهاى امير مؤمنان (ع) «اسد اللّه الغالب» است و اين لقب در تداول شيعيان از ديگر لقبهاى آن حضرت شهرت بيشتر دارد. مرحوم فروزانفر مستند اين لقب را به سفينة البحار ذيل «اسد» ارجاع دادهاند. اما عبارت سفينة البحار اين است كه شيرى در راه طائف بر سر راه ابو طالب (ع) آمد و پيش او در خاك غلتيد و گفت تو پدر اسد اللّه ياور نبى اللّهى.
پس اين روايت نمىتواند مستند فرمودهى مولانا باشد. ملقب ساختن رسول خدا ٦