شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٨ - قصه دقوقى رحمة الله عليه و كراماتش
دارند از خدا براى امّت طلب خير كنند. (١٨٨١- ١٨٧٨/ ٣) و نكات ديگر كه به مناسبت بدان اشارت خواهد شد.
ديباجه: ديباچه. روى، رخسار.
|
شكسته دل آمد بر خواجه باز |
عيان كرد اشكش به ديباجه راز |
|
(بوستان سعدى، ص ٨٦) بعضى شارحان «ديباجه» را بدايت حال و ابتداى سلوك معنى كردهاند. پيداست اين معنى را از مضمون بيتهاى آينده گرفتهاند. هر چند اين معنى نيز محملى دارد، ليكن دور مىنمايد.
شب روان: كنايت از ناقصانى كه راه سلوك را درست نمىدارند و در پى دستيابى به كمالاند، و راهبرى مىجويند.
انداختن: اقامت كردن.
فروز كردن: افروخته شدن. كنايت از دل بستگى پيدا نمودن.
غِرّةُ المَسكَن ...: من از شيفته شدن به يك جا ماندن مىپرهيزم. اى نفس رخت بر بند و براى بىنيازى سفر كن. (سالك را نبايد كه در منزلى بماند و بدان دل خوش كند، بلكه بايد پيوسته در سير باشد و هيچ چيز او را مشغول ندارد.)
|
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم |
جرس فرياد مىدارد كه بر بنديد محملها |
|
(حافظ) لا اعَوِّد ...: دل را به ماندن در جايى خو نمىدهم تا از آزمايش خالص بر آيد.
شاه: كنايت از عظمت بارى عزّ اسمه. (جز به خدا به چيزى نمىنگريست.) شهى: گوارا، دل پسند.
|
گفت پيغمبر شما را اى مِهان |
چون پدر هستم شفيق و مهربان |
|
|
ز آن سبب كه جمله اجزاى منيد |
جزو را از كل چرا بر مىكنيد |
|
|
جزو از كل قطع شد بىكار شد |
عضو از تن قطع شد مردار شد |
|
|
تا نپيوندد به كل بار دگر |
مرده باشد نَبودَش از جان خبر |
|
|
ور بجنبد نيست آن را خود سند |
عضو نو ببريده هم جنبش كند |
|