شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٦ - باز گشتن به قصه دقوقى
باز گشتن به قصّه دقوقى
|
آن دقوقى رحمة اللّه عليه |
گفت سافَرتُ مَدىً فِى خافِقَيه |
|
|
سال و مه رفتم سفر از عشقِ ماه |
بىخبر از راه، حيران در اله |
|
|
پا برهنه مىروى بر خار و سنگ؟ |
گفت من حيرانم و بىخويش و دنگ |
|
|
تو مبين اين پاىها را بر زمين |
ز آن كه بر دل مىرود عاشق يقين |
|
|
از ره و منزل ز كوتاه و دراز |
دل چه داند؟ كوست مستِ دل نواز |
|
|
آن دراز و كوته اوصافِ تن است |
رفتن ارواح ديگر رفتن است |
|
|
تو سفر كردى ز نطفه تا به عقل |
نه به گامى بود نه منزل نه نقل |
|
|
سير جان بىچون بود در دور و دير |
جسم ما از جان بياموزيد سير |
|
|
سير جسمانه رها كرد او كنون |
مىرود بىچون نهان در شكل چون |
|
|
گفت روزى مىشدم مشتاق وار |
تا ببينم در بشر انوار يار |
|
|
تا ببينم قلزمى در قطرهاى |
آفتابى درج اندر ذرّهاى |
|
|
چون رسيدم سوى يك ساحل به گام |
بود بىگه گشته روز و وقت شام |
|
ب ١٩٨٣- ١٩٧٢ سافرت ...: دو خافق يا خافقين در لغت مشرق و مغرب. (دو افُقِ شرقى و غربى.) (مدتها در سراسر زمين در گردش بودم.) بعض شارحان «خافقين» را سير روحانى و جسمانى گرفتهاند.
ماه: استعارت از واصل شدن به حق است و ديدار جلوه پروردگار.
دنگ: ناهشيار.
بر دل رفتن: تعبيرى است از سير عاشقانه كه در چنين سيرى سالك به جسم توجهى ندارد.
دور و دير: كنايت از زمان و مكان.