شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣١ - قصه خواب ديدن فرعون آمدن موسى را
قصّه خواب ديدن فرعون آمدن موسى را ٧ و تدارك انديشيدن
|
جهدِ فرعونى چوبى توفيق بود |
هر چه او مىدوخت آن تفتيق بود |
|
|
از منجّم بود در حكمش هزار |
وز مُعَبّر نيز و ساحر بىشمار |
|
|
مَقدمِ موسى نمودندش به خواب |
كه كند فرعون و مُلكش را خراب |
|
|
با معبّر گفت و با أهلِ نجوم |
چون بود دفع خيال و خوابِ شوم |
|
|
جمله گفتندش كه تدبيرى كنيم |
راه زادن را چو ره زن مىزنيم |
|
|
تا رسيد آن شب كه مولد بود آن |
راى اين ديدند آن فرعونيان |
|
|
كه برون آرند آن روز از پگاه |
سوى ميدان بزم و تخت پادشاهان |
|
|
الصَّلا اى جمله اسرائيليان |
شاه مىخواند شما را ز آن مكان |
|
|
تا شما را رو نمايد بىنقاب |
بر شما احسان كند بهر ثواب |
|
|
كآن اسيران را بجز دورى نبود |
ديدن فرعون دستورى نبود |
|
|
گر فتادندى به ره در پيش او |
بهر آن ياسه بخفتندى به او |
|
|
ياسه اين بُد كه نبيند هيچ اسير |
درگه و بىگه لقاى آن امير |
|
|
بانگِ چاووشان چو در ره بشنود |
تا نبيند رو به ديوارى كند |
|
|
ور ببيند روى او مجرم بود |
آن چه بتَّر، بر سرِ او آن رود |
|
|
بودشان حرص لقاى مُمتنع |
چون حريص است آدمى فيما مُنِع |
|
ب ٨٥٤- ٨٤٠ قصه خواب ديدن فرعون: شب به خواب ديد دو درخت (كه از آن روغن زيت و روغن سرخ حاصل مىشد و جراحتها با آن درمان مىكرد و آن را معجزه خود ساخته بود) به هوا رفت و هر چه آدمى بود به زير آن جاى گرفت. از منجّمان تعبير پرسيد. گفتند فرزندى از بنى اسرائيل پديد مىشود كه ملك تو به دست او خراب گردد. گفت اين