شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٩ - معنى حزم و مثال مرد حازم
معنى حزم و مثال مرد حازم
|
يا به حال اوّلينان بنگريد |
يا سوى آخر به حزمى در پريد |
|
|
حزم چه بود در دو تدبير احتياط |
از دو آن گيرى كه دور است از خباط |
|
|
آن يكى گويد در اين ره هفت روز |
نيست آب و هست ريگِ پاى سوز |
|
|
آن دگر گويد دروغ است اين بران |
كه به هر شب چشمهاى بينى روان |
|
|
حزم آن باشد كه برگيرى تو آب |
تا رهى از ترس و باشى بر صواب |
|
|
گر بود در راه آب اين را بريز |
ور نباشد واى بر مرد ستيز |
|
ب ٢٨٤٥- ٢٨٤٠ به حال اولين نگريستن: اشارت به گذشتگان و مردمى كه رفتند و داستانشان مايه عبرت است. و نيز اشارت است به آيه: أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ. (يس، ٧٧) آخِر: سرانجام، كه مردن و رفتن در گور است.
حَزم: دور انديشى.
خُباط: به معنى شوريدگى مغز است، ليكن در اينجا معنى اشتباه و زيان مىدهد.
|
اى خليفه زادگان دادى كنيد |
حزم بهر روز ميعادى كنيد |
|
|
آن عدوّى كز پدرتان كين كشيد |
سوى زندانش ز علّيين كشيد |
|
|
آن شه شطرنج دل را مات كرد |
از بهشتش سخره آفات كرد |
|
|
چند جا بندش گرفت اندر نبرد |
تا به كشتى در فكندش روى زرد |
|
|
اين چنين كرده است با آن پهلوان |
سست سستش منگريد اى ديگران |
|
|
مادر و باباى ما را آن حسود |
تاج و پيرايه به چالاكى ربود |
|
|
كردشان آن جا برهنه و زار و خوار |
سالها بگريست آدم زار زار |
|
|
كه ز اشك چشم او روييد نبت |
كه چرا اندر جريده لاست ثبت |
|