شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٨ - ديدن خواجه غلام خود را سپيد و ناشناختن كه اوست و گفتن كه غلام مرا تو كشتهاى خونت گرفت و خدا تو را به دست من انداخت
از شبديز صبح گشودن: از سياهى به سپيدى در آمدن.
|
تن شناسان زود ما را گم كنند |
آب نوشان ترك مَشك و خُم كنند |
|
|
جان شناسان از عددها فارغاند |
غرقه درياى بىچوناند و چند |
|
|
جان شو و از راه جان جان را شناس |
يارِ بينش شو نه فرزند قياس |
|
|
چون ملك با عقل يك سر رشتهاند |
بهر حكمت را دو صورت گشتهاند |
|
|
آن ملك چون مرغ، بال و پر گرفت |
وين خرد، بگذاشت پرّ و فر گرفت |
|
|
لاجرم هر دو مُناصِر آمدند |
هر دو خوش رو پشت همديگر شدند |
|
|
هم ملك هم عقل حق را واجدى |
هر دو آدم را مُعين و ساجدى |
|
|
نفس و شيطان بوده ز اوّل واحدى |
بوده آدم را عدوّ و حاسدى |
|
|
آن كه آدم را بدن ديد او رميد |
و آن كه نور مُؤتمن ديد او خميد |
|
|
آن دو ديده روشنان بودند از اين |
وين دو را ديده نديده غير طين |
|
|
اين بيان اكنون چو خر بر يخ بماند |
چون نشايد بر جهود انجيل خواند |
|
|
كى توان با شيعه گفتن از عمر |
كى توان بربط زدن در پيش كر |
|
|
ليك گر در دِه به گوشه يك كس است |
هاى هويى كه بر آوردم بس است |
|
|
مستحقِّ شرح را سنگ و كلوخ |
ناطقى گردد مُشّرِح با رسوخ |
|
ب ٣٢٠٢- ٣١٨٩ تن شناس: كسى كه تنها ظاهر را مىبيند و با شناخت عارضههاى جسمى، يكى را از ديگرى تميز مىدهد.
ما: ضمير «ما» به غلام باز مىگردد، اما از زبان كسانى است كه عارضهها را رها كرده سراپا حقيقتاند.
نوش: كنايت از آن كه حقيقت را از راه شهود مىيابد نه از راه قياس و استدلال.
مشك و خم: استعارت از وسيلت.
جان شناس: جان جوهر هستى است و جان شناسان شناسندگان آن حقيقتاند.
از عدد فارغ بودن: به تعينات نگاه نكردن.