شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧ - ديباچه دفتر سوم
|
بنهد اندر روى ديگر نور خود |
كه ببيند نيم شب هر نيك و بد |
|
|
يوسف و موسى ز حق بردند نور |
در رخ و رخسار و در ذاتُ الصُّدور |
|
٣٠٥٨- ٣٠٥٧/ ٦
|
جسمشان مشكات دان دلشان زُجاج |
تافته بر عرش و افلاك اين سراج |
|
|
نورشان حيرانِ اين نور آمده |
چون ستاره زين ضُحَى فانى شده |
|
٣٠٧٠- ٣٠٦٩/ ٦ آنان چون جسم را رها كرده و جان شدهاند، سراپا نورند. قوت جسمانىشان به نيروى ربّانى مبدّل گرديده است.
|
از پاى تا به سر همه نور خدا شود |
در راه ذُو الجلال چو بىپا و سر شوى |
|
(حافظ) طَبَق: خوانى گرد ساخته از چوب يا ديگر چيز كه به جاى سفره، خوردنى در آن مىنهند و نزد مهمان مىآورند.
روح: جبريل است. (تبيان) و گفتهاند دستهاى از فرشتگاناند. (كشف الاسرار)
|
چون كه موصوفى به اوصافِ جليل |
ز آتش أمراض بگذر چون خليل |
|
|
گردد آتش بر تو هم بَرد و سلام |
اى عناصر مر مزاجت را غلام |
|
|
هر مزاجى را عناصر مايه است |
وين مزاجت برتر از هر پايه است |
|
|
اين مزاجت از جهانِ مُنبسِط |
وصف وحدت را كنون شد مُلتَقِط |
|
|
اى دريغا عرصه افهام خلق |
سخت تنگ آمد ندارد خلق حَلق |
|
|
اى ضياءُ الحق به حَذقِ راى تو |
حلق بخشد سنگ را حلواى تو |
|
|
كوه طور اندر تجلّى حلق يافت |
تا كه مَى نوشيد و مَى را بر نتافت |
|
|
صَارَ دَكّاً مِنهُ وَ انشَقَّ الجَبَل |
هَل رَأيتُم مِن جَبَل رَقصَ الجَمَل |
|
ب ١٦- ٩ موصوف به اوصاف جليل بودن: متخلّق به اخلاق الهى گشتن. از مرتبه تعلّق به جسم و صفتهاى جسمانى گذشتن.
آتش أمراض: احتمالًا بلكه مطمئناً گرميى است كه از شدت بيمارى و مخصوصاً تب در حسام الدين بوده است. و در آن اشارت است به مرضها كه آدمى را از رسيدن به حق باز