شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٩ - در وهم افكندن كودكان اوستاد را
در وهم افكندن كودكان اوستاد را
|
روز گشت و آمدند آن كودكان |
بر همين فكرت ز خانه تا دكان |
|
|
جمله استادند بيرون منتظر |
تا در آيد اوّل آن يارِ مُصَر |
|
|
ز آن كه منبع او بُدست اين راى را |
سَر امام آيد هميشه پاى را |
|
|
اى مقلّد تو مجو پيشى[١] بر آن |
كو بود منبع ز نور آسمان |
|
|
او در آمد گفت استا را سلام |
خير باشد رنگِ رويت زرد فام |
|
|
گفت استا نيست رنجى مر مرا |
تو برو بنشين مگو ياوه هلا |
|
|
نفى كرد امّا غبارِ وهمِ بد |
اندكى اندر دلش ناگاه زد |
|
|
اندر آمد ديگرى گفت اين چنين |
اندكى آن وهم افزون شد بدين |
|
|
همچنين تا وهمِ او قوّت گرفت |
ماند اندر حال خود بس در شگفت |
|
ب ١٥٥٣- ١٥٤٥ دكان: مكتب خانه. (در روزگاران گذشته بسيار اتفاق مىافتاد كه از دكان، براى گرد آمدن كودكان و تعليم دادن آنان استفاده مىكردند.) مُصر: اصرار ورزنده، ايستاده بر كار.
مَنبَع: در لغت جاى بر آمدن آب از چشمه يا چاه، در تداول منشأ و مقصود تدبير كننده است.
امام: پيش رو.
سَر امام آمدن: كنايت از آن كه ديده مىبيند سپس پا به راه مىافتد.
خير باشد: تو را چه مىشود، خدا بد ندهد.
در دل زدن: اثر كردن.
[١] اين كلمه در نسخه اساس،« بيشى» و« پيشى» خوانده مىشود.