شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٩ - حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد
گفتهاند، و گر نه جمادات در ظاهر تسبيح نمىگويند. مولانا چنان كه در مطاوى مثنوى فراوان آمده معتزليان را به نقصان ادراك متهم مىكند و گويد آنان اسير ادراك حسّى هستند.
|
اين سخن پايان ندارد مارگير |
مىكشيد آن مار را با صد زَحير |
|
|
تا به بغداد آمد آن هنگامه جو |
تا نهد هنگامهاى بر چار سو |
|
|
بر لب شط مرد هنگامه نهاد |
غلغله در شهر بغداد اوفتاد |
|
|
مارگيرى اژدها آورده است |
بو العجب نادر شكارى كرده است |
|
|
جمع آمد صد هزاران خام ريش |
صيد او گشته چو او از ابلهيش[١] |
|
|
منتظر ايشان و هم او منتظر |
تا كه جمع آيند خلق مُنتشِر |
|
|
مردم هنگامه افزون تر شود |
كديه و توزيع نيكوتر رود |
|
|
جمع آمد صد هزاران ژاژخا |
حلقه كرده پشت پا بر پشت پا |
|
|
مرد را از زن خبر نه ز ازدحام |
رفته در هم چون قيامت خاص و عام |
|
|
چون همى حُرّاقه جنبانيد او |
مىكشيدند اهل هنگامه گلو |
|
|
و اژدها كز زمهرير افسرده بود |
زير صد گونه پلاس و پرده بود |
|
|
بسته بودش با رسنهاى غليظ |
احتياطى كرده بودش آن حفيظ |
|
|
در دِرنگِ انتظار و اتّفاق |
تافت بر آن مار خورشيد عراق |
|
|
آفتاب گرمسيرش گرم كرد |
رفت از اعضاى او اخلاطِ سرد |
|
|
مرده بود و زنده گشت او از شگفت |
اژدها بر خويش جنبيدن گرفت |
|
|
خلق را از جنبش آن مرده مار |
گشتشان آن يك تحيّر صد هزار |
|
|
با تحيّر نعرهها انگيختند |
جملگان از جنبشش بگريختند |
|
|
مىسكُست او بند و ز آن بانگ بلند |
هر طرف مىرفت چاقاچاق بند |
|
|
بندها بگُسست و بيرون شد ز زير |
اژدهايى زشتِ غُرّان همچو شير |
|
|
در هزيمت بس خلايق كشته شد |
از فتاده و كشتگان صد پشته شد |
|
|
مارگير از ترس بر جا خشك گشت |
كه چه آوردم من از كهسار و دشت |
|
[١] -در حاشيه نسخه اساس: چون او از خويش