شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٨ - قصه عشق صوفى بر سفره تهى
قصّه عشق صوفى بر سفره تهى
|
صوفيى بر ميخ روزى سفره ديد |
چرخ مىزد جامهها را مىدريد |
|
|
بانگ مىزد نك نواى بىنوا |
قحطها و دردها را نك دوا |
|
|
چون كه دود و شور او بسيار شد |
هر كه صوفى بود با او يار شد |
|
|
كخ كخى و هاى و هويى مىزدند |
تاى چندى مست و بىخود مىشدند |
|
|
بو الفضولى گفت صوفى را كه چيست |
سفرهاى آويخته وز نان تهى است |
|
|
گفت رو رو! نقش بىمعنيستى |
تو بجو هستى كه عاشق نيستى |
|
|
عشق نان بىنان غذاى عاشق است |
بند هستى نيست هر كو صادق است |
|
ب ٣٠١٩- ٣٠١٣ نواى بىنوا: «نوا» بهتر است توشه و آذوقه معنى شود هر چند در مثنوى به معنى «توانگرى» هم آمده است. نواى بىنوا: توشه و آذوقه آن كه بىتوشه است، نظير: برگ بىبرگى.
|
گر بريزد برگهاى اين چنار |
برگ بىبرگيش بخشد كردگار |
|
٢٢٣٧/ ١ تا صوفى فقر و آزادى از هر تعلق را پيش نگيرد به نوا نمىرسد. سفره خالى در ديده صوفى رمز عدم تعلق است. چون سالك از تعلقها آزاد شود به همه چيز رسيده است.
دود: شور، شعف، بانگ.
كِخ كِخ: (صوت) آوازى كه نشانه شادى و سر مستى است.
|
كخكخ اندر فقير چيست؟ خرى |
چك چك اندر چراغ چيست ترى |
|
(سنايى، حديقة الحقيقة، ص ١٨٤) نقش بىمعنى: كنايت از آن كه تنها ظاهر را مىبينى و بدان حكم مىكنى.
|
ز آن كه نفع نان در آن نان دادِ اوست |
بدهدت آن نفع بىتوسيط پوست |
|