شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٢ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
|
شب غلط بنمايد و مبدَل بسى |
ديدِ صائب شب ندارد هر كسى |
|
|
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف |
اين سه تاريكى غلط آرد شگرف |
|
|
گفت آن بر من چو روز روشن است |
مىشناسم بادِ خر كرّه من است |
|
|
در ميان بيست باد آن باد را |
مىشناسم چون مسافر زاد را |
|
ب ٦٦٢- ٦٤٥ گرگ بر وى خود مسلط: «گرگ» استعارت از طمع لوت و تفرج خاطره است كه روستايى را به ده كشاند، نيز كنايت از نعمت دنيا كه مردمان را مىفريبد.
كيك: كك.
دندان كَنان: زارى كنان. بىقرار.
هِشته: در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى، يله، تنها، معنى شده ولى «سر گردان» و «اين سو و آن سو دوان» دقيقتر مىنمايد.
آهِرمن: اهرِمن. اهريمن: ديو.
رياض: جمع روضه: باغ.
بسط: شادمانى.
انقباض: گرفتگى خاطر.
مُحجَب: پوشيده.
ديدِ صائب: ديد درست.
زاد: توشه.
|
خواجه برجَست و بيامد ناشگفت |
روستايى را گريبانش گرفت |
|
|
كابلهِ طرّار شَيد آوردهاى |
بنگ و افيون هر دو با هم خوردهاى |
|
|
در سه تاريكى شناسى بادِ خَر |
چون ندانى مر مرا اى خيره سر؟ |
|
|
آن كه داند نيم شب گوساله را |
چون نداند همره ده ساله را |
|
|
خويشتن را عارف و واله كنى |
خاك در چشم مروّت مىزنى |
|
|
كه مرا از خويش هم آگاه نيست |
در دلم گنجاى جُز اللَّه نيست |
|
|
آن چه دى خوردم از آنم ياد نيست |
اين دل از غير تحيّر شاد نيست |
|
|
عاقل و مجنونِ حقّم ياد آر |
در چنين بىخويشيم معذور دار |
|