شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٠ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
|
اين سزاى آن كه اندر طمعِ خام |
ترك گويد خدمت خاك كران |
|
|
خاك پاكان ليسى و ديوارشان |
بهتر از عام و رَز و گُلزارشان |
|
|
بنده يك مرد روشن دل شوى |
به كه بر فرقِ سَرِ شاهان روى |
|
|
از ملوك خاك جز بانگ دهل |
تو نخواهى يافت اى پيكِ سُبُل |
|
|
شهريان خود ره زنان نسبت به روح |
روستايى كيست گيج و بىفتوح |
|
|
اين سزاى آن كه بىتدبير عقل |
بانگ غولى آمدش بگزيد نَقل |
|
|
چون پشيمانى ز دل شد تا شِغاف |
ز آن سپس سودى ندارد اعتراف |
|
ب ٦٤٤- ٦٣٧ كسى كردن: كنايت از يارى. مهربانى و هم دلى.
خاك كرام: كنايت از آستانه بزرگان دين.
پاكان: كنايت از اوليا و مقربان درگاه الهى. و ضمير «شان» در آخر بيت به «خسان» باز مىگردد.
ملوك خاك: پادشاهان ظاهرى. شاهانى كه بر قطعهاى از زمين حكمرانى كنند كه محبت آنان تيرگى دل آرد.
|
صحبت حكّام ظلمتِ شب يلداست |
نور ز خورشيد جوى بو كه بر آيد |
|
(حافظ)[١] پيك سبل: در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى، قاصد راهها. هرزه گرد، و ياوه گرد معنى شده. نيكلسون هم معنى نزديك بدين دارد: آن كه در راه باطل تند رود. هر چند اين معنىها را وجهى است، ليكن اين تركيب معنى دقيقترى مىدهد: اى كه در راهها سر گردانى. اى كه براى رسيدن به حقيقت به راههاى گوناگون مىروى.
شهريان: استعارت از كسانى كه از علمهاى ظاهرى بهره گرفتهاند و به حقيقت نرسيدهاند.
روستايى: ناقصى كه بهرهاى از علم ندارد.
فتوح: گشايش دل. (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٤٤٢/ ١) نقل: حركت، سفر. ليكن در اين بيت از جهت مقابله با عقل، تقليد و در پى هر
[١] - تذكر دكتر سجادى