شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٧ - كرامات شيخ اقطع و زنبيل بافتن او به دو دست
كرامات شيخ اقطع و زنبيل بافتن او به دو دست
|
در عَريش او را يكى زائر بيافت |
كو به هر دو دست مىزنبيل بافت |
|
|
گفت او را اى عدوِّ جان خويش |
در عريشم آمده سر كرده پيش |
|
|
اين چرا كردى شتاب اندر سباق |
گفت از افراطِ مهر و اشتياق |
|
|
پس تبسّم كرد و گفت اكنون بيا |
ليك مخفى دار اين را اى كيا |
|
|
تا نميرم من، مگو اين با كسى |
نه قرينى، نه حبيبى نه خسى |
|
|
بعد از آن قومى دگر از روزنش |
مطّلع گشتند بر بافيدنش |
|
|
گفت حكمت را تو دانى كردگار |
من كنم پنهان تو كردى آشكار |
|
|
آمد الهامش كه يك چندى بدند |
كه در اين غم بر تو منكر مىشدند |
|
|
كه مگر سالوس بود او در طريق |
كه خدا رسواش كرد اندر فَريق |
|
|
من نخواهم كآن رمه كافر شوند |
در ضلالت در گمانِ بَد روند |
|
|
اين كرامت را بكرديم آشكار |
كه دهيمت دست اندر وقت كار |
|
|
تا كه آن بىچارگان بد گمان |
رَد نگردند از جناب آسمان |
|
|
من تو را بىاين كرامتها ز پيش |
خود تسلّى دادمى از ذات خويش |
|
|
اين كرامت بهر ايشان دادمت |
وين چراغ از بهر آن بنهادمت |
|
|
تو از آن بگذشتهاى كز مرگ تن |
ترسى وَ ز تفريقِ اجزاى بدن |
|
|
وهمِ تفريق سر و پا از تو رفت |
دفع وهم اسپر رسيدت نيك زفت |
|
ب ١٧١٩- ١٧٠٤ عريش: ياقوت حموى نويسد: «آخرين شهر از مصر است كه به شام متصل است. هواى آن نيكو و آبش گواراست.» (معجم البلدان) نيز عريش به معنى سايبان، كوخ، و مانند آن است.
عدوِّ جان خويش: شايد از آن جهت كه در اين ديدار خود را به سختى انداخته بود.