شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٠ - معنى حزم و مثال مرد حازم
|
تو قياسى گير طرّاريش را |
كه چنان سرور كند زو ريش را |
|
|
الحذر اى گِل پرستان از شرش |
تيغ لاحولى زنيد اندر سرش |
|
|
كو همىبيند شما را از كمين |
كه شما او را نمىبينيد هين |
|
|
دائما صيّاد ريزد دانهها |
دانه پيدا باشد و پنهان دغا |
|
|
هر كجا دانه بديدى الحذر |
تا نبندد دام بر تو بال و پر |
|
|
ز آن كه مرغى كو به ترك دانه كرد |
دانه از صحراى بىتزوير خورد |
|
|
هم بد آن قانع شد و از دام جست |
هيچ دامى پرّ و بالش را نبست |
|
ب ٢٨٦٠- ٢٨٤٦ خليفه زاده: كنايت از فرزند آدم كه خدايش خليفه قرار داد. (بقره، ٣٠) روز ميعاد: روز رستاخيز.
عَدو: كنايت از شيطان.
شه شطرنج دل: استعارت از آدم (ع). و «شطرنج دل»، اضافه مشبّه به است به مشبّه.
علّيّين: بهشت.
بند: اصطلاحى است در فن كشتى كه چون بند طرف را گيرند اگر در فن كشتى ماهر نباشد و دفع آن نتواند، مغلوب گردد.
روى زرد: شرمگين.
ديگران: كسان، مردمان. كه در پايه آدم نيستند.
تاج و پيرايه: كنايت از نعمتها و لباسهاى بهشتى.
نَبت: گياه. «پس آدم صد سال بر سر آن كوه (سرانديب) گريست از درد گناه خويش و هر آبى كه از چشم آن مىريخت بدان كوه درختان رستنى و پلپله و بليله و ديگر داروها.» (قصص الانبياء جويرى) لا: نه.
در جريده لا ثبت شدن: كنايت از رانده گشتن (از بهشت). بعض شارحان چون نيكلسون آن را به معنى فنا نشدن در حق و خود را به حساب آوردن معنى كردهاند، ليكن دور مىنمايد. ريش كندن: كنايت از دريغ خوردن.