شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥١ - انكار كردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقى و پريدن ايشان و ناپيدا شدن در پرده غيبت و حيران شدن دقوقى كه در هوا رفتند يا در زمين
انكار كردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقى و پريدن ايشان و ناپيدا شدن در پرده غيبت و حيران شدن دقوقى كه در هوا رفتند يا در زمين
|
چون رهيد آن كشتى و آمد به كام |
شد نماز آن جماعت هم تمام |
|
|
فُچفُچى افتادشان با همدگر |
كين فضولى كيست از ما اى پدر |
|
|
هر يكى با آن دگر گفتند سِر |
از پس پشت دقوقى مُستَتِر |
|
|
گفت هر يك من نكردستم كنون |
اين دعا نه از برون نه از درون |
|
|
گفت مانا اين امام ما ز درد |
بُو الفُضولانَه مناجاتى بكرد |
|
|
گفت آن ديگر كه اى يار يقين |
مر مرا هم مىنمايد اين چنين |
|
|
او فضولى بوده است از انقباض |
كرد بر مختار مطلق اعتراض |
|
|
چون نگه كردم سپس تا بنگرم |
كه چه مىگويند آن اهل كرم |
|
|
يك از ايشان را نديدم در مقام |
رفته بودند از مقام خود تمام |
|
|
نه به چپ نه راست نه بالا نه زير |
چشم تيز من نشد بر قوم شير |
|
|
دُرّها بودند گويى آب گشت |
نه نشان پا و نه گردى به دشت |
|
|
در قِباب حق شدند آن دم همه |
در كدامين روضه رفتند آن رمه؟ |
|
|
در تحيّر ماندم كين قوم را |
چون بپوشانيد حق بر چشم ما؟ |
|
|
آن چنان پنهان شدند از چشم او |
مثل غوطه ماهيان در آب جو |
|
|
سالها در حسرت ايشان بماند |
عمرها در شوق ايشان اشك راند |
|
|
تو بگويى مرد حق اندر نظر |
كى در آرد با خدا ذكرِ بشر |
|
|
خر از اين مىخسپد اينجا اى فلان |
كه بشر ديدى تو ايشان را نه جان |
|
|
كار از اين ويران شده است اى مرد خام |
كه بشر ديدى مر ايشان را چو عام |
|
|
تو همان ديدى كه ابليس لعين |
گفت من از آتشم آدم ز طين |
|