شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠١ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
دعويدار رفتن.
شِغاف: پوشش دل، حجاب قلب. (نگاه كنيد به: شرح مثنوى، جزو دوم از دفتر دوم، ص ٦٣٦- ٦٣٧) از دل تا شغاف شدن: سراسر دل را فرا گرفتن.
تنبيهى است غافلان را كه به ظاهر بعضى دعويداران فريفته مىشوند و پى هر بانگى مىدوند و به ورطه هلاكت مىافتند و چون خود به خطاى خود پى بردند پشيمان مىشوند و سودى ندارد كه آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ. (يونس، ٩١) پس بايد دنبال مرد حق بود و از مردم دنيا دورى نمود.
|
پير را بگزين كه بىپير اين سفر |
هست بس پُر آفت و خوف و خطر |
|
|
آن رهى كه بارها تو رفتهاى |
بىقلاووز اندر آن آشفتهاى |
|
|
پس رهى را كه نديدستى تو هيچ |
هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ |
|
٢٩٤٥- ٢٩٤٣/ ١
|
آن كمان و تير اندر دست او |
گرگ را جويان همه شب سو بسو |
|
|
گرگ بر وى خود مُسلّط چون شرر |
گرگ جويان و ز گرگ او بىخبر |
|
|
هر پشه هر كيك چون گرگى شده |
اندر آن ويرانه شان زخمى زده |
|
|
فرصت آن پشّه راندن هم نبود |
از نهيبِ حمله گرگ عَنود |
|
|
تا نبايد گرگ آسيبى زند |
روستايى ريش خواجه بر كند |
|
|
اين چنين دندان كنان تا نيم شب |
جانشان از ناف مىآمد به لب |
|
|
ناگهان تمثال گرگ هِشتهاى |
سر بر آورد از فراز پُشتهاى |
|
|
تير را بگشاد آن خواجه زشت |
زد بر آن حيوان كه تا افتاد پست |
|
|
اندر افتادن ز حيوان باد جَست |
روستايى هاى كرد و كوفت دست |
|
|
ناجوانمردا كه خر كرّه من است |
گفت نه اين گرگِ چون آهرمن است |
|
|
اندر او اشكال گرگى ظاهر است |
شكل او از گرگىِ او مُخبِر است |
|
|
گفت نه بادى كه جَست از فرجِ وى |
مىشناسم همچنانك آبى ز مى |
|
|
كُشتهاى خر كرّهام را در رياض |
كه مبادت بسط هرگز ز انقباض |
|
|
گفت نيكوتر تفحُّص كن شب است |
شخصها در شب ز ناظر مُحجَب است |
|