شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٨ - حكايت منديل در تنور پر آتش انداختن أنس رضى الله عنه و ناسوختن
حكايت منديل در تنور پر آتش انداختن أنس رضى اللَّه عنه و ناسوختن
|
از أنس فرزند مالك آمده است |
كه به مهمانى او شخصى شده است |
|
|
او حكايت كرد كز بعد طعام |
ديد أنس دستار خوان را زَرد فام |
|
|
چركن و آلوده، گفت اى خادمه |
اندر افكن در تنورش يك دمه |
|
|
در تنور پُر ز آتش در فكند |
آن زمان دستار خوان را هوشمند |
|
|
جمله مهمانان در آن حيران شدند |
انتظار دودِ كَندُورى بُدند |
|
|
بعد يك ساعت بر آورد از تنور |
پاك و اسپيد و اسپيد و از آن اوساخ دور |
|
|
قوم گفتند اى صحابىِّ عزيز |
چون نسوزيد و مُنَقَّى گشت نيز |
|
|
گفت ز آن كه مصطفى دست و دهان |
بس بماليد اندر اين دستار خوان |
|
|
اى دل ترسنده از نار و عذاب |
با چنان دست و لبى كن اقتراب |
|
|
چون جمادى را چنين تشريف داد |
جان عاشق را چهها خواهد گشاد؟ |
|
|
مر كلوخ كعبه را چون قبله كرد |
خاك مردان باش اى جان در نبرد |
|
|
بعد از آن گفتند با آن خادمه |
تو نگويى حال خود با اين همه |
|
|
چون فكندى زود آن از گفت وى؟ |
گيرم او بُرده است در اسرار پى |
|
|
اين چنين دستار خوان قيمتى |
چون فكندى اندر آتش اى ستى؟ |
|
|
گفت دارم بر كريمان اعتماد |
نيستم ز اكرامِ ايشان نااميد |
|
|
ميزرى چه بود؟ اگر او گويدم |
در رَو اندر عين آتش بىنَدم |
|
|
اندر افتم از كمال اعتماد |
از عبادُ اللَّه دارم بس اميد |
|
|
سر در اندازم نه اين دستار خوان |
ز اعتماد هر كريم راز دان |
|
|
اى برادر خود بر اين اكسير زن |
كم نبايد صدق مرد از صدق زن |
|
|
آن دل مردى كه از زن كم بود |
آن دلى باشد كه كم ز اشكم بود |
|
ب ٣١٢٨- ٣١٠٩