شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٧ - حكايت امير و غلامش كه نماز باره بود و انس عظيم داشت در نماز و مناجات با حق
حكايت امير و غلامش كه نماز باره بود و انس عظيم داشت در نماز و مناجات با حق
|
مير شد محتاج گرمابه سحر |
بانگ زد سُنقُر هَلا بردار سر |
|
|
طاس و منديل و گل از آلتون بگير |
تا به گرمابه رويم اى ناگزير |
|
|
سنقر آن دم طاس و منديلى نكو |
بر گرفت و رفت با او دو به دو |
|
|
مسجدى بر ره بُد و بانگ صَلا |
آمد اندر گوش سُنقر در مَلا |
|
|
بود سنقر سخت مولَع در نماز |
گفت اى مير من اى بنده نواز |
|
|
تو بر اين دكّان زمانى صبر كن |
تا گزارم فرض و خوانم لَم يكُن |
|
|
چون امام و قوم بيرون آمدند |
از نماز و وِردها فارغ شدند |
|
|
سنقر آن جا ماند تا نزديك چاشت |
مير سنقر را زمانى چشم داشت |
|
|
گفت اى سنقر چرا نايى برون؟ |
گفت مىنگذاردم اين ذو فنون |
|
|
صبر كن نك آمدم اى روشنى |
نيستم غافل كه در گوش منى |
|
|
هفت نوبت صبر كرد و بانگ كرد |
تا كه عاجز گشت از تيباش مرد |
|
|
پاسخش اين بود مىنگذاردم |
تا برون آيم هنوز اى محترم |
|
|
گفت آخر مسجد اندر، كس نماند |
كيت وا مىدارد؟ آن جا كت نشاند؟ |
|
|
گفت آن كه بسته استت از برون |
بسته است او هم مرا در اندرون |
|
|
آن كه نگذارد تو را كآيى درون |
مىنبگذارد مرا كآيم برون |
|
|
آن كه نگذارد كزين سو پا نهى |
او بدين سو بست پاى اين رهى |
|
|
ماهيان را بحر نگذارد برون |
خاكيان را بحر نگذارد درون |
|
|
اصل ماهى آب و حيوان از گِل است |
حيله و تدبير اينجا باطل است |
|
|
قفل زفت است و گشاينده خدا |
دست در تسليم زن و اندر رضا |
|
|
ذرّه ذرّه گر شود مفتاحها |
اين گشايش نيست جز از كبريا |
|