شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٨ - حكايت امير و غلامش كه نماز باره بود و انس عظيم داشت در نماز و مناجات با حق
|
چون فراموشت شود تدبير خويش |
يابى آن بخت جوان از پير خويش |
|
|
چون فراموش خودى يادت كنند |
بنده گشتى آن گه آزادت كنند |
|
ب ٣٠٧٥- ٣٠٥٤ مأخذ اين داستان، چنان كه مرحوم فروزانفر نوشتهاند، معارف بهاء ولد است و مكتوبات مولانا و در اينجا آن را از نامه نود و دوم مولانا مىآوريم: «چنان كه بندهاى خواجه را گفت بر در مسجد بنشين تا من در آيم نماز كنم و بيرون آيم طاس را با تو به حمام برم چو محتاج گشتى. خواجه گفت بلى و برون در نشست غلام در مسجد دير ماند. خواجه آواز داد كه اى غلام برون آى كه سخت بىگاه است تا به حمام رويم. غلام آواز داد كه باش. مرا نمىهلند كه از مسجد بيرون آيم. خواجه گفت اندر مسجد غير تو نيست تو را كه نمىهلد تا برون آيى گفت همان كس كه تو را نمىهلد كه در مسجد آيى.» (مكتوبات مولانا جلال الدين، ص ١٧٥) نماز باره: «باره» پسوند است و معنى آن دوست داشتن بسيار.
|
هر كجا باشد رياضت بارهاى |
از لگدهااش نباشد چارهاى |
|
ب ٢٠٠٨/ ٤ سُنقر: (تركى) پرنده شكارى، شاهين. ليكن در اينجا اسم خاص است.
مِنديل: بيشتر به معنى دستمال و دستار است و در اين بيت به معنى لنگ.
گِل: گلى كه با آن سر مىشويند، گل سر شوى، گل شيرازى.
|
گلى خوشبوى در حمام روزى |
رسيد از دست محبوبى به دستم |
|
(گلستان سعدى) التون: (تركى) طلا. و در اين بيت اسم خاص است.
ناگزير: كه وجودت لازم است. كار آمدى.
بانگ صَلا: دعوت به نماز.
مولَع: سخت آزمند، حريص.
دكان: سكو، كه بر در بعض خانهها و مسجدها مىساختند براى نشستن: «و بر من بيش از آن نبود كه بر در خويش دو دكان كردم.» (ترجمه بلعمى، به نقل از لغت نامه) فَرض: واجب، نماز واجب.