شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٤ - متهم كردن آن شيخ را با دزدان و بريدن دستش را
متّهم كردن آن شيخ را با دزدان و بريدن دستش را
|
بيست از دزدان بُدند آن جا و بيش |
بخش مىكردند مسروقات خويش |
|
|
شحنه را غمّاز آگه كرده بود |
مردمِ شحنه بر افتادند زود |
|
|
هم بد آن جا پاى چپ و دست راست |
جمله را ببريد و غوغايى بخاست |
|
|
دستِ زاهد هم بريده شد غلط |
پاش را مىخواست هم كردن سقط |
|
|
در زمان آمد سوارى بس گُزين |
بانگ بر زد بر عوان كاى سگ ببين |
|
|
اين فلان شيخ است از ابدالِ خدا |
دست او را تو چرا كردى جدا؟ |
|
|
آن عوان بدريد جامه تيز رفت |
پيش شحنه داد آگاهيش تفت |
|
|
شحنه آمد پا برهنه عذر خواه |
كه ندانستم خدا بر من گواه |
|
|
هين بحل كن مر مرا زين كارِ زشت |
اى كريم و سرورِ اهل بهشت |
|
|
گفت مىدانم سبب اين نيش را |
مىشناسم من گناه خويش را |
|
|
من شكستم حُرمتِ ايمانِ او |
پس يمينم بُرد دادِستان او |
|
|
من شكستم عهد و دانستم بَد است |
تا رسيد آن شومى جرأت به دست |
|
|
دست ما و پاى ما و مغز و پوست |
باد اى والى فداى حكمِ دوست |
|
|
قسم من بود اين تو را كردم حلال |
تو ندانستى تو را نبود وبال |
|
|
و آن كه او دانست او فرمانرواست |
با خدا سامانِ پيچيدن كجاست |
|
ب ١٦٩١- ١٦٧٧ مسروقات: جمع مسروقة: كالاى دزديده.
شِحنه: داروغه.
غَمّاز: اين واژه بيشتر به معنى سخن چين به كار رفته است، ليكن در برخى شاهدها به معنى خبر كش، مأمور مخفى، و مانند آن است. «و مردم آن جا (كازرون) متصرف و عوان باشند و غماز.» (فارس نامه ابن بلخى، به نقل از لغت نامه دهخدا)