شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٢ - عزم كردن داود
عزم كردن داود ٧ به خواندن خلق بد آن صحرا كه راز آشكارا كند و حجّتها را همه قطع كند
|
گفت اى ياران زمان آن رسيد |
كآن سِرِ مكتوم او گردد پديد |
|
|
جمله برخيزيد تا بيرون رويم |
تا بر آن سِرِّ نهان واقف شويم |
|
|
در فلان صحرا درختى هست زفت |
شاخهااش أنبُه و بسيار و چفت |
|
|
سخت راسخ خيمهگاه و ميخ او |
بوى خون مىآيدم از بيخ او |
|
|
خون شده است اندر بُن آن خوش درخت |
خواجه را كشته است اين منحوس بخت |
|
|
تا كنون حلم خدا پوشيد آن |
آخر از ناشكرىِ آن قلتبان |
|
|
كه عيال خواجه را روزى نديد |
نه به نوروز و نه موسمهاى عيد |
|
|
بىنوايان را به يك لقمه نجُست |
ياد نآورد او ز حقهاى نخست |
|
|
تا كنون از بهر يك گاو اين لعين |
مىزند فرزند او را در زمين |
|
|
او به خود برداشت پرده از گناه |
ور نه مىپوشيد جرمش را اله |
|
|
كافر و فاسق در اين دَورِ گزند |
پرده خود را به خود بر مىدرند |
|
|
ظلم مستور است در اسرارِ جان |
مىنهد ظالم به پيش مردمان |
|
|
كه ببينيدم كه دارم شاخها |
گاو دوزخ را ببينيد از ملا |
|
ب ٢٤٥٣- ٢٤٤١ چفت: تنگ، چسبان. (در فرهنگها بدين معنى به ضم اول است و در تداول به كسر.) راسخ: استوار، پا بر جا.
خيمه گاه و ميخ: استعارت از ريشه و تنه درخت.
نديدن: كنايت از نپرسيدن حال.
گاو دوزخ: كنايت از گناهكار در خور آتش.
بارى تعالى پرده گنهكاران را به خطاى منكر ندرد، اما بنده اصرار ورزد و با گستاخى