شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٣ - جواب حمزه مر خلق را
جواب حمزه مر خلق را
|
گفت حمزه چون كه بودم من جوان |
مرگ مىديدم وداع اين جهان |
|
|
سوى مردن كس به رغبت كى رود |
پيش اژدرها برهنه كى شود |
|
|
ليك از نور محمّد من كنون |
نيستم اين شهر فانى را زبون |
|
|
از برون حس لشكرگاه شاه |
پُر همىبينم ز نور حق سپاه |
|
|
خيمه در خيمه طناب اندر طناب |
شكر آن كه كرد بيدارم ز خواب |
|
|
آن كه مردن پيش چشمش تَهلُكه است |
امر لا تُلقُوا بگيرد او به دست |
|
|
و آن كه مردن پيش او شد فتح باب |
سارِعُوا آيد مر او را در خطاب |
|
ب ٣٤٣٤- ٣٤٢٨ شهر فانى: استعارت از دنيا و زندگى اين جهان.
برون حس: با ديده عقلى. (از آن سوى جهان محسوس با ديده باطن رحمتهاى الهى و نعمتهاى بهشتى را كه در انتظار من است مىبينم.) تَهلُكه: تباهى.
فَتح باب: گشودن در. (رستن از زندان تن، رسيدن به زندگانى جاويد.) سارِعُوا: گرفته از قرآن كريم است: وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ: و بشتابيد به آمرزشى از پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن آسمانها و زمين است آماده شده براى پرهيزكاران. (آل عمران، ١٣٣) به مناسبت داستان زنى كه چون آگاه شد كودكان وى در بهشت به سر مىبرند، گفت «از من گُم شد از تو گم نشد.» داستان حمزه را به ميان مىآورد. حمزه نمونه مسلمان نيكو اعتقاد است كه در پرتو تعليم رسول خدا ٦ دانست و ديد اين جهان پايدار نيست و آن جهان عالمى است پاينده. آن كس را كه چنين بينشى نصيب شود، مردن در كامش شيرين بود، از مردن نمىهراسد و بىسلاح در كارزار مىتازد.