شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٢ - ملامت كردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آن جا و تهديد كردن مر او را
ملامت كردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آن جا و تهديد كردن مر او را
|
قوم گفتندش كه هين اينجا مخسب |
تا نكوبد جان ستانت همچو كُسب |
|
|
كه غريبى و نمىدانى ز حال |
كاندرين جا هر كه خفت آمد زوال |
|
|
اتّفاقى نيست اين، ما بارها |
ديدهايم و جمله اصحاب نهى |
|
|
هر كه آن مسجد شبى مسكن شدش |
نيم شب مرگ هَلاهِل آمدش |
|
|
از يكى ما تا به صد اين ديدهايم |
نه به تقليد از كسى بشنيدهايم |
|
|
گفت الدِّينُ نَصِيحه آن رسول |
آن نصيحت در لغت ضدّ غُلول |
|
|
اين نصيحت راستى در دوستى |
در غُلولى خائن و سگ پوستى |
|
|
بىخيانت اين نصيحت از وداد |
مىنماييمت مگرد از عقل و داد |
|
ب ٣٩٤٣- ٣٩٣٦ جان ستان: كنايت از عزرائيل.
كُسب: كنجاره روغن، ثفل روغن.
زَوال آمدن: نيست شدن، مردن.
اصحاب نُهَى: خردمندان.
هلاهل: در تداول، زهرى كه برفور بكشد.
مرگ هلاهل: مرگ آنى.
الدِّينُ نَصِيحه:
|
من برون كردم ز گردن وامِ نُصح |
جز سعادت كى بود انجامِ نُصح |
|
١٤٠/ ٣ (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٤٠/ ٣) سگ پوستى: پستى، فرومايگى.