شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٣ - شناختن هر حيوانى بوى عدو خود را و حذر كردن، و بطالت و خسارت آن كس كه عدو كسى بود كه از او حذر ممكن نيست و فرار ممكن نه و مقابله ممكن نه
شناختن هر حيوانى بوى عدوِّ خود را و حذر كردن، و بطالت و خسارت آن كس كه عدوّ كسى بود كه از او حذر ممكن نيست و فرار ممكن نه و مقابله ممكن نه
|
اسب داند بانگ و بوى شير را |
گر چه حيوان است، الّا نادِرا |
|
|
بل عدوِّ خويش را هر جانور |
خود بداند از نشان و از اثر |
|
|
روز خُفّاشك نيارد بر پريد |
شب برون آمد چو دزدان و چريد |
|
|
از همه محرومتر خفّاش بود |
كه عدوِّ آفتاب فاش بود |
|
|
نه تواند در مصافش زخم خورد |
نه به نفرين تاندش مهجور كرد |
|
|
آفتابى كه بگرداند قفاش |
از براى غصّه و قهر خفاش |
|
|
غايت لطف و كمال او بود |
گرنه، خفّاشش كجا مانع شود |
|
ب ٣٦٢٣- ٣٦١٧ الّا نادرا: (قيد فعل است) مگر اندك. (اسب هر چند حيوان است بانگ و بوى شير را مىشناسد و كم افتد كه نشناسد.) فاش: آشكارا، روشن.
زخم خوردن: ضربت را تحمل كردن. (تاب تحمل نور روز را ندارد.) قفا گردانيدن: كنايت از غروب كردن. پنهان شدن.
اگر اوليا از دشمنان خود روى مىگردانند نه از آن است كه از آنان بيم دارند، بلكه لطفى است بر ايشان شايد دست از دشمنى بردارند و قهر الهى فراشان نگيرد.
|
دشمنى گيرى به حدِّ خويش گير |
تا بود ممكن كه گردانى اسير |
|
|
قطره با قلزم چو استيزه كند |
ابله است او، ريش خود بر مىكند |
|
|
حيلت او از سبالش نگذرد |
چنبره حجره قمر چون بر درد |
|
|
با عدوّ آفتاب اين بُد عتاب |
اى عدوّ آفتابِ آفتاب |
|
|
اى عدوّ آفتابى كز فرش |
مىبلرزد آفتاب و اخترش |
|