شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٧ - جواب خروس سگ را
جواب خروس سگ را
|
پس خروسش گفت تن زن غم مخور |
كه خدا بدهد عوض زينت دگر |
|
|
اسب اين خواجه سقط خواهد شدن |
روز فردا سير خور، كم كن حزن |
|
|
مر سگان را عيد باشد مرگ اسب |
روزى وافر بود بىجهد و كسب |
|
|
اسب را بفروخت چون بشنيد مرد |
پيش سگ شد آن خروسش روى زرد |
|
|
روز ديگر همچنان نان را ربود |
آن خروس و سگ بر او لب بر گشود |
|
|
كاى خروس عشوه ده چند اين دروغ |
ظالمى و كاذبى و بىفروغ |
|
|
اسب كِش گفتى سقط گردد كجاست |
كورِ اختر گوى و محرومى ز راست |
|
|
گفت او را آن خروس با خبر |
كه سقط شد اسب او جاى دگر |
|
|
اسب را بفروخت و جست او از زيان |
آن زيان انداخت او بر ديگران |
|
|
ليك فردا استرش گردد سقط |
مر سگان را باشد آن نعمت فقط |
|
|
زود استر را فروشيد آن حريص |
يافت از غم وز زيان آن دم محيص |
|
|
روز ثالث گفت سگ با آن خروس |
اى امير كاذبان با طبل و كوس |
|
|
گفت او بفروخت استر را شتاب |
گفت فردايش غلام آيد مُصاب |
|
|
چون غلام او بميرد نانها |
بر سگ و خواهنده ريزند اقرِبا |
|
|
اين شنيد و آن غلامش را فروخت |
رَست از سه خُسران و رخ را بر فروخت |
|
|
شكرها مىكرد و شادىها كه من |
رستم از سه واقعه اندر زمن |
|
|
تا زبان مرغ و سگ آموختم |
ديده سُوءُ القضا را دوختم |
|
|
روز ديگر آن سگ محروم گفت |
كاى خروس ژاژ خا كو طاق و جفت |
|
ب ٣٣٢٧- ٣٣١٠ تن زدن: تحمل كردن، شكيبايى كردن.
حَزَن: اندوه، غصّه.