شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٥ - قصه هاروت و ماروت و دليرى ايشان بر امتحانات حق تعالى
قصّه هاروت و ماروت و دليرى ايشان بر امتحانات حق تعالى
|
پيش از اين ز آن گفته بوديم اندكى |
خود چو گوييم از هزارانش يكى |
|
|
خواستم گفتن در آن تحقيقها |
تا كنون وا ماند از تعويقها |
|
|
حمله ديگر ز بسيارش قليل |
گفته آيد شرح يك عضوى ز پيل |
|
|
گوش كن هاروت را ماروت را |
اى غلام و چاكران ما، روت را |
|
|
مست بودند از تماشاى اله |
و ز عجايبهاى استدراج شاه |
|
|
اين چنين مستى است ز استدراجِ حق |
تا چه مستىها كند معراجِ حق |
|
|
دانه دامش چنين مستى نمود |
خوان انعامش چهها داند گشود |
|
|
مست بودند و رهيده از كمند |
هاى هوى عاشقانه مىزدند |
|
|
يك كمين و امتحان در راه بود |
صَرصَرش چون كاه كُه را مىربود |
|
|
امتحان مىكردشان زير و زبر |
كى بود سر مست را زينها خبر |
|
|
خندق و ميدان به پيش او يكى است |
چاه و خندق پيش او خوش مسلكى است |
|
ب ٨٠٧- ٧٩٧ قصّه هاروت و ماروت: نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٣٢١/ ١ به بعد.
حمله: نوبت، دفعه.
شرح يك عضوى ز پيل: اندكى از بسيار. چنان كه در داستان «اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل» (كه در بيت ١٢٥٨ همين دفتر خواهد آمد) هر يك از آنان به اندازه حسّ لامسه پيل را مىشناساند، اما حقيقت پيل بر همگان نامعلوم ماند.
گوش كن: مخاطب سالكى است كه پذيراى چنين سخنان باشد، يا حسام الدين چلبى.
مست بودند از تماشا: از عصمتى كه خدا در آنان نهاده بود مغرور گشتند كه گناهى از آنان سر نخواهد زد و آن مستى و غرور استدراج بود.
استدراج: نگاه كنيد به: شرح مثنوى، جزو دوم از دفتر دوم، ص ٤٤٩.