شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٧ - اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل
نهاد: شكل، هيأت (پيل).
به جزوى كه رسيد: هر كسى دست به جزوى مىماليد و آن را وصف مىكرد و آن كه مىشنيد، فيل را چنان كه وصف مىكردند مىپنداشت.
از نظر گه: از آن چه ديده بودند. از آن چه به حس دريافته بودند.
|
چشم حس همچون كف دست است و بس |
نيست كف را بر همه او دسترس |
|
|
چشم دريا ديگر است و كف دگر |
كف بهل وز ديده دريا نگر |
|
|
جنبش كفها ز دريا روز و شب |
كف همىبينى و دريا نه عجب |
|
|
ما چو كشتىها به هم بر مىزنيم |
تيره چشميم و در آب روشنيم |
|
|
اى تو در كشتى تن رفته به خواب |
آب را ديدى نگر در آب آب |
|
|
آب را آبى است كو مىراندش |
روح را روحى است كو مىخواندش |
|
|
موسى و عيسى كجا بُد كآفتاب |
كشتِ موجودات را مىداد آب؟ |
|
|
آدم و حوّا كجا بُد آن زمان |
كه خدا افكند اين زِه در كمان؟ |
|
|
اين سخن هم ناقص است و ابتر است |
آن سخن كه نيست ناقص آن سر است |
|
|
گر بگويد ز آن بلغزد پاى تو |
ور نگويد هيچ از آن، اى واى تو |
|
|
ور بگويد در مثال صورتى |
بر همان صورت بچَفسى اى فتى |
|
|
بسته پايى چون گيا اندر زمين |
سَر بجنبانى به بادى بىيقين |
|
|
ليك پايت نيست تا نَقلى كنى |
يا مگر پا را از اين گِل بر كنى |
|
|
چون كَنى پا را؟ حياتت زين گل است |
اين حياتت را روش بس مشكل است |
|
|
چون حيات از حق بگيرى اى رَوى |
پس شوى مستغنى از گل، مىروى |
|
|
شير خواره چون ز دايه بسكلد |
لوت خواره شد مر او را مىهلد |
|
|
بسته شير زمينى چون حُبوب |
جو فِطام خويش از قُوتُ القُلوب |
|
ب ١٢٨٤- ١٢٦٨ او: محسوس و مقصود فيل است.
چشم دريا: استعارت از چشم سِر. ديده عقل.
(چشم) كف: استعارت از چشم حس. و ميان «كف» در اين بيت و بيت بالا جناس تام است.
از واژه «كف دست» به كف دريا مىپردازد و چشم حسى را بدان تشبيه مىكند.