شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٥ - حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد
شِگرف: در فرهنگها به معنىهاى زيبا، لطيف، ستبر، و بزرگ آمده كه در اين بيت مقصود همين معنى است.
حيرانى: در فرهنگها سر گشتگى و پريشانى است، ليكن در اين بيت به معنى «به شگفت آوردن» است.
كوه: تشبيه آدمى به كوه از آن جهت است كه ديگر موجودات برابر او خردند، چه او گزيده آفريدگان است و عالم كبير است و هر چه در آفرينش آمده در او جمع است و چنان كه در كوه مار و ترياق و ديگر چيزهاست در او حقيقتهاست پس سزاوار نبود كه چون اويى فريفتهى مار شود.
|
كوه بود آدم، اگر پُر مار شد |
كانِ ترياق است و بىاضرار شد |
|
|
تو كه ترياقى ندارى ذرّهاى |
از خلاص خود چرايى غرّهاى |
|
١٣٤٦- ١٣٤٥/ ٦ مفتون: فريفته.
از فزونى آمد و شد ...: نظير:
|
آخر آدم زادهاى اى ناخلف |
چند پندارى تو پستى را شرف |
|
٥٤١/ ١ بر دلق دوختن: كنايت از خرسند شدن به متاع بىارزش.
دانگانه: (دانگ: يك ششم درهم+ آنه) كنايت از اندك پول.
|
همه در جست و جوى دانگانه |
از شريعت حمله بيگانه |
|
(حديقه، سنايى، ص ٦٤١) جگر خوردن: رنج بردن، تلاش سخت كردن.
|
عالم افسرده است و نامِ او جماد |
جامد افسرده بود اى اوستاد |
|
|
باش تا خورشيد حشر آيد عيان |
تا ببينى جنبش جسم جهان |
|
|
چون عصاى موسى اينجا مار شد |
عقل را از ساكنان اخبار شد |
|
|
پاره خاك تو را چون مرد ساخت |
خاكها را جملگى شايد شناخت |
|
|
مرده زين سو اند و ز آن سو زندهاند |
خامش اينجا و آن طرف گويندهاند |
|
|
چون از آن سوشان فرستد سوى ما |
آن عصا گردد سوى ما اژدها |
|