شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٤ - حكايت آن شخص كه در عهد داود شب و روز دعا مىكرد كه مرا روزى حلال ده بىرنج
حكايت آن شخص كه در عهد داود شب و روز دعا مىكرد كه مرا روزى حلال دِه بىرنج
|
آن يكى در عهد داود نبى |
نزد هر دانا و پيش هر غَبى |
|
|
اين دعا مىكرد دائم كاى خدا |
ثروتى بىرنج روزى كن مرا |
|
|
چون مرا تو آفريدى كاهلى |
زخم خوارى سست جُنبى مَنبَلى |
|
|
بر خران پشت ريش بىمراد |
بار اسبان و استران نتوان نهاد |
|
|
كاهلم چون آفريدى از مَلِى |
روزيَم دِه هم ز راه كاهلى |
|
|
كاهلم من سايه خسپم در وجود |
خفتم اندر سايه اين فضل وجود |
|
|
كاهلان و سايه خسپان را مگر |
روزيى بنوشتهاى نوعى دگر |
|
|
هر كه را پاى است، جويد روزيى |
هر كه را پا نيست كن دل سوزى! |
|
|
رزق را مىران به سوى آن حزين |
ابر را باران به سوى هر زمين |
|
|
چون زمين را پا نباشد، جود تو |
ابر را راند به سوى او دو تو |
|
|
طفل را چون پا نباشد مادرش |
آيد و ريزد وظيفه بر سرش |
|
|
روزيى خواهم به ناگه بىتعب |
كه ندارم من ز كوشش جز طلب |
|
|
مدّت بسيار مىكرد اين دعا |
روز تا شب، شب همه شب تا ضُحَى |
|
ب ١٤٦١- ١٤٤٩ مرحوم فروزانفر در مأخذ داستان به قصص الانبياء ثعلبى اشارت كرده و داستان را از تفسير ابو الفتوح رازى آوردهاند. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٠٠) اين داستان در قصص الانبياء قطب الدين راوندى (ص ٢٠١) آمده و ترجمه آن اين است: دو تن بر سر گاوى دعوى نزد داود (ع) بردند و هر يك شاهدى آورد كه گاو از آن اوست. داود به محراب رفت و گفت خداوندا، بر من دشوار است ميان اين دو داورى كنم. داور تو باش! بدو وحى رسيد گاو را از دست آن كس كه آن را دارد بگير و گردن او