شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٦ - حكايت آن شخص كه در عهد داود شب و روز دعا مىكرد كه مرا روزى حلال ده بىرنج
|
با چنان عِزّى و نازى كاندر اوست |
كه گُزيدستش عنايتهاى دوست |
|
|
معجزاتش بىشمار و بىعدد |
موج بخشايش مدد اندر مدد |
|
|
هيچ كس را خود ز آدم تا كنون |
كَى بُدست آواز صد چون ارغنون |
|
|
كه به هر وعظى بميراند دويست |
آدمى را صُوت خوبش كرد نيست |
|
|
شير و آهو جمع گردد آن زمان |
سوى تذكيرش مُغَفَّل اين از آن |
|
|
كوه و مرغان هم رسايل با دمش |
هر دو اندر وقت دعوت محرمش |
|
|
اين و صد چندين مر او را معجزات |
نور رويش بىجهات و در جهات |
|
|
با همه تمكين خدا روزىِّ او |
كرده باشد بسته اندر جُست و جو |
|
|
بىزره بافىّ و رنجى روزيَش |
مىنيايد با همه پيروزيَش |
|
|
اين چنين مخذول وا پس ماندهاى |
خانه كَنده دون و گردون راندهاى |
|
|
اين چنين مدبر همىخواهد كه زود |
بىتجارت پُر كند دامن ز سود |
|
|
اين چنين گيجى بيامد در ميان |
كه بر آيم بر فلك بىنردبان |
|
|
اين همىگفتش به تسخر رو بگير |
كه رسيدت روزى و آمد بشير |
|
|
و آن همىخنديد ما را هم بده |
ز آن چه يابى هديه، اى سالارِ دِه |
|
|
او از اين تشنيعِ مردم وين فسوس |
كم نمىكرد از دعا و چاپلوس |
|
|
تا كه شد در شهر معروف و شهير |
كو ز انبانِ تهى جويد پنير |
|
|
شد مثل در خام طبعى آن گدا |
او از اين خواهش نمىآمد جدا |
|
ب ١٤٨٣- ١٤٦٢ بيگار: بىهوده كارى، كار بىفايده.
|
گفت عيسى يا رب اين اسرار چيست |
ميل اين ابله در اين بيگار چيست |
|
١٤٩/ ٢ سُست ريش: احمق، نادان.
|
سخت در ماند اميرِ سست ريش |
چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش |
|
١٠٥٩/ ١ بَنگ: گردى كه از برگ شاهدانه به دست آورند و با خوردن يا دود كردن آن در قليان و چپق حالتى شبيه به سكر دست دهد.