شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨١ - فرستادن فرعون به مداين در طلب ساحران
فرستادن فرعون به مداين در طلب ساحران
|
چون كه موسى باز گشت و او بماند |
اهل راى و مشورت را پيش خواند[١] |
|
|
آن چنان ديدند كز اطراف مصر |
جمع آردشان شه و صرّاف مصر |
|
|
او بسى مردم فرستاد آن زمان |
هر نواحى بهرِ جمع جاودان |
|
|
هر طرف كه ساحرى بُد نامدار |
كرد پرّان سوى او دَه پيكِ كار |
|
|
دو جوان بودند ساحر مُشتَهِر |
سحرِ ايشان در دلِ مَه مُستمِر |
|
|
شير دوشيده ز مه فاش آشكار |
در سفرها رفته بر خُمّى سوار |
|
|
شكل كرباسى نموده ماهتاب |
آن بپيموده فروشيده شتاب |
|
|
سيم بُرده مشترى آگه شده |
دست از حسرت به رخها بر زده |
|
|
صد هزاران همچنين در جادوى |
بوده مُنشِىّ و نبوده چون رَوى |
|
|
چون بديشان آمد آن پيغام شاه |
كز شما شاه است اكنون چاره خواه |
|
|
از پى آن كه دو درويش آمدند |
بر شه و بر قصر او موكب زدند |
|
|
نيست با ايشان به غير يك عصا |
كه همىگردد به امرش اژدها |
|
|
شاه و لشكر جمله بىچاره شدند |
زين دو كس جمله به افغان آمدند |
|
|
چارهاى مىبايد اندر ساحرى |
تا بود كه زين دو ساحر جان برى |
|
|
آن دو ساحر را چو اين پيغام داد |
ترس و مهرى در دل هر دو فتاد |
|
|
عرق جنسيّت چو جنبيدن گرفت |
سر به زانو بر نهادند از شگفت |
|
|
چون دبيرستان صوفى زانو است |
حلّ مشكل را دو زانو جادو است |
|
ب ١١٧٣- ١١٥٧
[١] -در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|