شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٩ - ديدن خواجه غلام خود را سپيد و ناشناختن كه اوست و گفتن كه غلام مرا تو كشتهاى خونت گرفت و خدا تو را به دست من انداخت
|
در جهان وحدت حق، اين عدد را گُنج نيست |
وين عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار |
|
(ديوان كبير، ب ١١٣٣٤) فرزند قياس: فيلسوف پيرو علوم عقلى.
يك سر رشته بودن:
|
چون فرشته و عقل كايشان يك بُدند |
بهر حكمتهاش دو صورت شدند |
|
٤٠٥٤/ ٣ پر گذاشتن: رها كردن. (خرد براى شناخت حق نيازى به پر نديد، پر را رها كرد و فر الهى را گرفت.) مُناصر: ياريگرِ يكديگر.
واجد: دريابنده و شناسنده است.
آدم: بعض شارحان آن را مطلق انسان معنى كردهاند، ليكن مقصود آدم (ع) است. و هر دو كنايت از فرشته و عقل.
آن كه آدم را بدن ديد: شيطان.
نور مؤتمن: مؤتمن: امين گرفته، مورد اعتماد. مؤتمن از آن رو كه امانت الهى بدو سپرده شد، نور نبوت و خليفه اللهى.
دو ديده روشن: فرشته و عقل.
وين دو: شيطان و نفس.
خر بريخ ماندن: كنايت از نامستقر بودن. لغزيدن. از آن رو كه بيان حقيقت را صالحان و اهلان دانند و نااهلان از شنيدن آن بلغزند.
مستحق شرح: آن كه دلش به نور الهى روشن است. آن كه حقيقت را تواند دريافت.
مُشَرِّح: شرح دهنده. (آن را كه دل به نور الهى روشن است، از سنگ و كلوخ هم حقيقت را خواهد فهميد.) به مناسبت دگرگونى رنگ غلام و ناشناختن خداوندِ او وى را، اين نكته دقيق را باز گو مىفرمايد كه شناسندگان حقيقت يا به تعبير وى جان شناسان حقيقت را بدون توسل به دليلهاى صورى و قياسهاى منطقى مىشناسند و هيچ گاه به خطا نمىافتند. و آن چه