شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٦ - برون رفتن خلق به سوى آن درخت
برون رفتن خلق به سوى آن درخت
|
چون برون رفتند سوى آن درخت |
گفت دستش را سپس بنديد سخت |
|
|
تا گناه و جرم او پيدا كنم |
تا لواى عدل بر صحرا زنم |
|
|
گفت اى سگ جَدِّ او را كشتهاى |
تو غلامى خواجه زين رو گشتهاى |
|
|
خواجه را كشتى و بردى مال او |
كرد يزدان آشكارا حال او |
|
|
آن زنت او را كنيزك بوده است |
با همين خواجه جفا بنموده است |
|
|
هر چه زو زاييد ماده يا كه نر |
ملك وارث باشد آنها سر بسر |
|
|
تو غلامى كسب و كارت ملك اوست |
شرع جُستى شرع بستان رَو، نكوست |
|
|
خواجه را كشتى به استم زار زار |
هم بر اينجا، خواجه گويان زينهار |
|
|
كارد از اشتاب كردى زير خاك |
از خيالى كه بديدى سهمناك |
|
|
نك سرش با كارد در زير زمين |
باز كاويد اين زمين را همچنين |
|
|
نام اين سگ هم نبشته كارد بر |
كرد با خواجه چنين مكر و ضرر |
|
|
همچنان كردند چون بشكافتند |
در زمين آن كارد و سر را يافتند |
|
|
ولوله در خلق افتاد آن زمان |
هر يكى زنّار ببريد از ميان |
|
|
بعد از آن گفتش بيا اى داد خواه |
داد خود بستان بد آن روى سياه |
|
ب ٢٤٨٤- ٢٤٧١ سپس بستن: از پشت بستن چنان كه نتواند گشودش. نظير: «دست دغايى بر كتف بسته.» (گلستان سعدى، ص ١٦٥)[١] ملك وارث بودن: بنده ملك مولى است و هر چه او را عايده شود از آن مولى خواهد بود و چون او كشته شده وارث او كه كشنده گاو است، صاحب ميراث اوست.
[١] -ياد آورى دكتر كى منش