شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٥ - گواهى دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم همه در دنيا
|
نيز روزى با خدا زارى نكرد |
يا ربى نآمد از او روزى به درد |
|
|
كاى خدا خصم مرا خشنود كن |
گر منش كردم زيان تو سود كن |
|
|
گر خطا كُشتم ديت بر عاقله است |
عاقله جانم تو بودى از الست |
|
|
سنگ مىندهد به استغفار دُر |
اين بود انصاف نفس اى جان حُر |
|
ب ٢٤٧٠- ٢٤٦١ جزو نار بودن نفس: گرفته از حديثى است كه انقروى و يوسف بن احمد در شرح خود آوردهاند: «إنَّ الغَضَبَ مِنَ الشَّيطانِ وَ إنَّ الشَّيطانَ خُلِقَ مِنَ النّارِ.» و در اصول كافى (ج ٢، ص ٣٤) است: «إنَّ هَذا الغَضَبَ جَمرَةٌ مِنَ الشَّيطانِ تُوقِدُ قَلبَ ابنِ آدمَ.» ديت بر عاقله بودن: ديه مصدر است از وَدى، چنان كه «هِبَه» از وَهب. وَدى (پرداخت خون بها)، و آن مالى است كه برابر مجروح ساختن، يا ناقص كردن عضو، يا كشتن، از بزهكار مىگيرند، و به آن كس دهند كه نقصى بر او وارد شده يا به ورثه مقتول دهند. اگر جرم از روى عمد باشد، و اگر مرتكب جرم مكلف نباشد، يا جرم غير عمد باشد ديت بر عاقله است و عاقله خويشاوندان پدرى مرتكب جرماند و ديت را بايد آنان بپردازند و شافعى گويد عاقله عشيره و قبيله قاتلاند.
سنگ مىندهد به استغفار: بعض شارحان اين بيت را از مشكلترين بيتهاى مثنوى دانستهاند و اشكال از آن جاست كه نيم بيت اول چگونه خوانده شود. «سنگ» فاعل و «دُر» مفعول گرفته شود، يا «سنگ» مفعول گرفته شود و فاعل فعل «نفس»، و «استغفار» به «در» اضافه شود.
با توجه به بيتهاى پيش كه نفس را از اصحاب نار گرفته و گويد او پيوسته با تو بر سر كين است و با توجه به اينكه فرمود بايد به خدا زارى كرد و از او خواست و او را عاقله خود دانست، «سنگ» در بيت مورد بحث مشبه به «نفس» است. مىفرمايد آن چنان كه با گريه و زارى از سنگ در به دست نمىآيد، نفس نيز سخت بىانصاف است و هر چه بدو لابه كنى لئيمتر مىشود كه «وَ إن أنتَ أكرَمتَ اللَّئيم تَمَرّدا.» (متنبّى)
|
نار ز آن آمد عذاب كافران |
كه حجر را نار باشد امتحان |
|
|
آن دل چون سنگ را ما چند چند |
نرم گفتيم و نمىپذيرفت پند |
|
٣٦٠٢- ٣٦٠١/ ١