شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٦ - وفات يافتن بلال رضى الله عنه با شادى
است (الطبقات الكبرى)، و درست نيست چنان كه اسكافى در نقض عثمانيه جاحظ گفته است (قاموس الرجال) از كسانى است كه براى مسلمان شدن از مشركان قريش آزار فراوان ديدند. در شصت و اند سالگى به سال هيجدهم يا بيستم هجرت در دمشق در گذشت و در باب الصغير به خاك سپرده شد.
وا حَرَب: وا حَرباه. كلمهاى است كه در سوگ مرده گويند. (اقرب الموارد) وَا طَرَب: وا طرباه. چه شادى. «وا» گاه براى شگفتى به كار رود، چنان كه گويند: «وَا بِأَبى أنت.» اما در باره جملهاى كه به بلال نسبت داده شده است. انقروى نويسد «صاحب نزهه گفته است چون مرگ بلال فرا رسيد، زن وى گفت «وَا حَرَباه.» بلال گفت نه «وَا طَرَباه، فردا دوستان را مىبينم محمد ٦ و حِزب او را.» همين عبارت در رساله قشيريه آمده است (ترجمه رساله قشيريه، ص ٥٣٥)، اما اين گفتار را به چند تن ديگر نسبت دادهاند از جمله عمار ياسر.
سيه دل: كنايت از بىايمان. (آنان كه دلى تاريك داشتند بلال را سياه مىديدند و نمىدانستند كه مردمك چشم هم سياه است، اما موجب ديدن است.)
|
سياهى گر بدانى نور ذات است |
به تاريكى درون آب حيات است |
|
(شبسترى، به نقل از امثال و حكم) مردم ناديده: كنايت از سياه دلى كه درون بينا ندارد.
مردم ديده: كنايت از مردان خدا.
مرآت: آينه.
مردم ديده فزا: انسان كامل، ولى حق، كه چشم بصيرت دارد.
در رنگ رسيدن: حقيقت را دانستن.
مردم ديده بلند: آنان كه به ما وراى جسمانيات مىنگرند.
پيوسته بودن حلقه خاص: اشارت است به قرآن كريم: وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ. (حديد، ٤) به بالا نظر كردن: از جسم گذشتن و در جان نگريستن.
مه: استعارت از روح.
ميغ: استعارت از جسم.