شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٥ - جواب گفتن انبيا طعن ايشان را و مثل زدن ايشان را
جواب گفتن انبيا طعن ايشان را و مثل زدن ايشان را
|
اى دريغا كه دوا در رنجتان |
گشت زهر قهر جان آهنجتان |
|
|
ظلمت افزود اين چراغ آن چشم را |
چون خدا بگماشت پرده خشم را |
|
|
چه رئيسى جُست خواهيم از شما؟ |
كه رياستمان فزون است از سما |
|
|
چه شرف يابد ز كشتى بحر دُر |
خاصه كشتيى ز سرگين گشته پر |
|
|
اى دريغ آن ديده كور و كبود |
آفتابى اندر او ذرّه نمود |
|
|
ز آدمى كه بود بىمثل و نديد |
ديده ابليس جز طينى نديد |
|
|
چشم ديوانه بهارش دى نمود |
ز آن طرف جنبيد كو را خانه بود |
|
|
اى بسا دولت كه آيد گاه گاه |
پيش بىدولت بگردد او ز راه |
|
|
اى بسا معشوق كآيد ناشناخت |
پيش بد بختى نداند عشق باخت |
|
|
اين غلط دِه ديده را حرمان ماست |
وين مُقلِّب قلب را سوءُ القضاست |
|
|
چون بت سنگين شما را قبله شد |
لعنت و كورى شما را ظُلَّه شد |
|
|
چون بشايد سنگتان انباز حق |
چون نشايد عقل و جان هم راز حق |
|
|
پشّه مرده هما را شد شريك |
چون نشايد زنده هم راز مليك |
|
|
يا مگر مرده تراشيده شماست |
پشّه زنده تراشيده خداست؟ |
|
|
عاشق خويشيد و صنعت كرد خويش |
دُمّ ماران را سر مار است كيش |
|
|
نه در آن دم دولتى و نعمتى |
نه در آن سر راحتى و لذتى |
|
|
گرد سر گردان بود آن دمّ مار |
لايقاند و در خورند آن هر دو يار |
|
ب ٢٧٦٩- ٢٧٥٣ دوا: استعارت از راهنمايى.
رنج: استعارت از گمراهى.
جان آهنج: بر آورنده جان، بر كشنده جان. (نصيحتهاى ما به جاى درمان، بر دردتان