شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩ - قصه خورندگان پيل بچه از حرص و ترك نصيحت ناصح
|
بر نكندى يك دعاى لوطِ راد |
جمله شهرستانشان را بىمُراد |
|
|
گشت شهرستان چون فردوسشان |
دجله آب سيه رو بين نشان |
|
|
سوى شام است اين نشان و اين خبر |
در ره قُدسش ببينى در گذر |
|
|
صد هزاران ز انبياىِ حق پرست |
خود به هر قرنى سياستها بُدست |
|
|
گر بگويم وين بيان افزون شود |
خود جگر چه بود كه كُهها خون شود |
|
|
خون شود كُهها و باز آن بفسرد |
تو نبينى خون شدن؟ كورى و رَد |
|
|
طرفه كورى دور بينِ تيز چشم |
ليك از اشتر نبيند غير پَشم |
|
|
مو بمو بيند ز صرفه حرص، انس |
رقص بىمقصود دارد همچو خرس |
|
|
رقص آن جا كن كه خود را بشكنى |
پنبه را از ريش شهوت بر كنى |
|
|
رقص و جولان بر سر ميدان كنند |
رقص اندر خون خود مردان كنند |
|
|
چون رهند از دستِ خود دستى زنند |
چون جهند از نقصِ خود رقصى كنند |
|
|
مطربانشان از درون دف مىزنند |
بحرها در شورشان كف مىزنند |
|
|
تو نبينى ليك بهر گوششان |
برگها بر شاخها هم كف زنان |
|
|
تو نبينى برگها را كف زدن |
گوش دل بايد نه اين گوش بدن |
|
|
گوش سر بر بند از هزل و دروغ |
تا ببينى شهر جانِ با فروغ |
|
|
سِر كشد گوش محمّد در سُخن |
كِش بگويد در نُبِى حق هُو اذُن |
|
|
سَر بسر گوش است و چشم است اين نبى |
تازه زو ما، مُرضِع است او ما صَبى |
|
|
اين سخن پايان ندارد باز ران |
سوى اهل پيل و بر آغاز ران |
|
ب ١٠٤- ٧٩ اوليا اطفال حقّاند: چنان كه در حديث آمده است «الخَلقُ كَلُّهُم عِيالُ اللَّه: آفريدگان همه عيال خداىاند.» (بحار الانوار، ج ٩٣، ص ١١٨) اما اوليا را نزد خدا مرتبتى خاص است.
آنان گزيده اين عيالهاىاند، و عنايت خدا به ايشان از ديگر عائله بيشتر.
غايبى و حاضرى ...: «ياء» را در هر دو كلمه مىتوان وحدت يا مصدرى گرفت (در غيبت و حضور بر خاطرها اشراف دارند يا آن جا كه غايباند هم حاضرند.)، چنان كه مكرر در مثنوى آمده است اوليا بر ضمير بندگان اشراف دارند، خواه در حضور و خواه در غيبت.
غيبت و حضور دو اصطلاح عرفانى است. «غيبت» بىخبر ماندن از خود است، به خاطر