شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٣ - عذر گفتن شيخ بهر ناگريستن بر فرزندان
در انديشه داشتن: كنايت از آگاه ساختن. (سگان را چنان كن كه مردم را نگزند، تا از مردم آسيب نبينند.) ز آن بياورد اوليا را ...: چنان كه بارها در مطاوى مثنوى تذكر داده است، اوليا همانند مردم دنيا نيستند. در ميان آنان به سر مىبرند تا واسطه فيض الهى بر بندگان باشند.
خلاص را وافر كردن: بر رحمت و رهايى بندگان افزودن.
هُمّام: هُمام. بزرگ همّت. هَمَّام: كه چون قصد كارى كند به انجام رساند.
غدير: آبگير. گودالى كه آب در آن گرد آيد.
غدير را از اشتباه بحر گرفتن: گودال را دريا پنداشتن. كنايت از آن كه ناقص را كامل به حساب آوردن.
يَم: دريا. (كنايت از ولى كامل.) راه يم: راه رسيدن به ولى حق.
ور كند دعوت ...: آن كه راه دريا نداند. آن كه به كمال نرسيده و خود را به كاملى نپيوسته.
توضيحى است در باره اولياى حق كه آنان بر همه آفريدگان انسان يا ديگر جانداران مهرباناند. از خداوند هدايت گمراهان را خواهان و كوشنده در پى خلاصشان از بندهاى گران. رحمت اوليا كلى است و رحمت ديگران جزئى. آن كه داراى رحمت جزئى است ناقص است و تا به دريا (ولى كامل) نپيوندد خود دستخوش اشتباه شود و ديگران را گمراه سازد چنان كه على (ع) فرمايد: «مُضِلٌّ لِمَنِ اقتَدَى بِهِ فِى حَياتِهِ وَ بَعدَ وَفاتِهِ.» (نهج البلاغه، خطبه ١٧)
|
گفت پس چون رحم دارى بر همه |
همچو چوپانى به گرد اين رمه |
|
|
چون ندارى نوحه بر فرزند خويش |
چون كه فصّاد اجلشان زد به نيش |
|
|
چون گواه رحم اشك ديدههاست |
ديده تو بىنم و گريه چراست |
|
|
رو به زن كرد و بگفتش اى عجوز |
خود نباشد فصل دى همچون تموز |
|
|
جمله گر مُردند ايشان گر حىاند |
غايب و پنهان ز چشم دل كىاند |
|
|
من چو بينمشان معيَّن پيش خويش |
از چه رو، رو را كنم همچون تو ريش |
|
|
گر چه بيروناند از دور زمان |
با مناند و گرد من بازى كنان |
|
|
گريه از هجران بود يا از فراق |
با عزيزانم وصال است و عناق |
|
|
خلق اندر خواب مىبينندشان |
من به بيدارى همىبينم عيان |
|