شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٠ - هفت مرد شدن آن هفت درخت
به: شرح بيت ٣٧٨٢/ ٢) چنان كه بارها در مطاوى مثنوى آمده است، سالك گاه چنان مستغرق است كه از آن چه پيرامون اوست بىخبر مىماند. دقوقى در شگفت است كه اين ابدال چگونه او را شناختند و از درون او آگاه بودند نيز او را به اسم خطاب كردند حالى كه اسم نشانى است ظاهرى براى نماياندن مُسَمّى و توجه به اسم بالعرض است نه بالذات و آنان او را آگاه مىسازند كه ولى حق به معانى و اسماء هر دو توجه دارد اگر گاهى به ظاهر توجهى نمىكند به خاطر استغراق است در ذات حق. ليكن در اين مرحله كه با دقوقى در گفت و شنودند، در چنان حالتى نيستند.
|
بعد از آن گفتند ما را آرزوست |
اقتدا كردن به تو اى پاك دوست |
|
|
گفتم آرى ليك يك ساعت كه من |
مشكلاتى دارم از دورِ ز من |
|
|
تا شود آن حل به صحبتهاى پاك |
كه به صحبت رويد انگورى ز خاك |
|
|
دانه پر مغز با خاك دُژم |
خلوتىّ و صحبتى كرد از كرم |
|
|
خويشتن در خاك كلّى محو كرد |
تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد |
|
|
از پس آن محو، قبض او نماند |
پر گشاد و بسط شد مركب براند |
|
|
پيش اصل خويش چون بىخويش شد |
رفت صورت جلوه معنيش شد |
|
|
سر چنين كردند هين فرمان تو راست |
تُفِّ دل، از سر چنين كردند بخاست |
|
|
ساعتى با آن گروه مجتبى |
چون مراقب گشتم و از خود جدا |
|
|
هم در آن ساعت ز ساعت رست جان |
ز آن كه ساعت پير گرداند جوان |
|
|
جمله تلوينها ز ساعت خاسته است |
رَست از تلوين كه از ساعت برست |
|
|
چون ز ساعت ساعتى بيرون شوى |
چون نماند، محرم بىچون شوى |
|
|
ساعت از بىساعتى آگاه نيست |
ز آن كِش آن سو جز تحيّر راه نيست |
|
|
هر نفر را بر طويله خاص او |
بستهاند اندر جهان جست و جو |
|
|
منتصب بر هر طويله رايضى |
جز به دستورى نيايد رافضى |
|
|
از هوس گر از طويل بسكلد |
در طويله ديگران سر در كند |
|
|
در زمان آخُرچيانِ چُست خوش |
گوشه افسار او گيرند و كش |
|
|
حافظان را گر نبينى اى عيار |
اختيارت را ببين بىاختيار |
|