شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٧ - آمن بودن بلعم باعور كه امتحانها كرد حضرت او را و از آنها روى سپيد آمده بود
|
كاى خدا رسوا كن اين لافِ لئام |
تا بجنبد سوى ما رحم كِرام |
|
|
مستجاب آمد دعاى آن شكم |
شورش حاجت بزد بيرون علم |
|
|
گفت حق گر فاسقى و اهل صَنَم |
چون مرا خوانى اجابتها كنم |
|
|
تو دعا را سخت گير و مىشَخول |
عاقبت برهاندت از دستِ غول |
|
|
چون شكم خود را به حضرت در سپرد |
گر به آمد پوست آن دنبه ببرد |
|
|
از پس گربه دويدند او گريخت |
كودك از ترس عتابش رنگ ريخت |
|
|
آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرد |
آب روى مرد لافى را ببرد |
|
|
گفت آن دنبه كه هر صبحى بد آن |
چرب مىكردى لبان و سبلتان |
|
|
گربه آمد ناگهانش در ربود |
بس دويدم و نكرد آن جهد سود |
|
|
خنده آمد حاضران را از شگفت |
رحمهاشان باز جنبيدن گرفت |
|
|
دعوتش كردند و سيرش داشتند |
تخم رحمت در زمينش كاشتند |
|
|
او چو ذوق راستى ديد از كرام |
بىتكبّر راستى را شد غلام |
|
ب ٧٦٥- ٧٥٢ لئام: جمع لئيم.
علم بيرون زدن: كنايت از آشكارا گرديدن حقيقت. ظاهر شدن گرسنگىِ لافى.
اهل صنم: بت پرست، كافر.
مرا خوانى: اشارت است به آيه وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ: و گفت پروردگارتان مرا بخوانيد تا دعاتان را بپذيرم. (غافر، ٦٠) شَخوليدن: صفير زدن براى اسب هنگام آب خوردن.
|
مىشَخوليدند هر دم آن نفر |
بهر اسبان كه هلا هين آب خور |
|
٤٢٩٣/ ٣ و به مجاز: ناليدن، زارى كردن.
رنگ ريختن: رنگ باختن. كنايت از ترسيدن.
راستى را غلام شدن: حقيقت را پيش گرفتن، دروغ و لاف را ترك گفتن.
در قرآن كريم و حديثهاى نبوى و امامان (ع) بر راستگويى تاكيد فراوان شده است و راستگويى موافقت درون است با برون كه از آن به «صدق» تعبير كنند. اگر بنده خود را