شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٦ - حكايت عاشقى دراز هجرانى، بسيار امتحانى
راه چاره بستن غيرت: غيرتِ عشق در مقام آزمايش او بر آمد و راهها را بر او بست تا نشان دهد از وسيلتها كارى ساخته نيست. درمان عشق را خداوند عشق تواند.
رايت لشكر انديشه شكستن: از كار افتادن انديشه.
انتظار مونس غم بودن: در آغاز با انتظار وصل غم را سبك مىكرد، سرانجام انتظار او را از پاى در آورد.
بر آوردن: در خود توانايى رسيدن به معشوق را ديدن و به چارههاى ظاهرى متوسل شدن.
سرد شدن: بىاثر گشتن. به جايى نرسيدن.
نهاد: انديشه و تدبير. (چون تن و تدبيرهاى جسمانى را رها كرد اتحاد او با معشوق قوت گرفت.) برگ بىبرگى: نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٢٣٧/ ١ و ١٣٧٠/ ٢.
خوشه فكرت بىكاه شدن: كنايت از روشن شدن انديشه.
در اين بيتها اشارتى است كه تدبيرهاى ظاهرى بسيار بود كه نتيجه ندهد اما اگر انسان خود را در پيشگاه حق نيست انگارد و بدو توكل كند نور هدايت در دل وى مىتابد و راهنمايش مىشود.
|
اى بسا طوطىِّ گوياىِ خُمش |
اى بسا شيرين روان رو ترش |
|
|
رو به گورستان دمى خامش نشين |
آن خموشان سخنگو را ببين |
|
|
ليك اگر يك رنگ بينى خاكشان |
نيست يكسان حالت چالاكشان |
|
|
شحم و لحم زندگان يكسان بود |
آن يكى غمگين دگر شادان بود |
|
|
تو چه دانى تا ننوشى قالشان |
ز آن كه پنهان است بر تو حالشان |
|
|
بشنوى از قالهاى و هوى را |
كى ببينى حالت صد توى را |
|
|
نقش ما يكسان به ضدها متّصف |
خاك هم يكسان روانشان مختلف |
|
|
همچنين يكسان بود آوازها |
آن يكى پُر درد و آن پُر نازها |
|
|
بانگ اسبان بشنوى اندر مصاف |
بانگ مرغان بشنوى اندر طواف |
|
|
آن يكى از حقد و ديگر از ارتباط |
آن يكى از رنج و ديگر از نشاط |
|
|
هر كه دور از حالت ايشان بود |
پيشش آن آوازها يكسان بود |
|