شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٧ - حكايت عاشقى دراز هجرانى، بسيار امتحانى
|
آن درختى جنبد از زخم تَبَر |
و آن درختِ ديگر از باد سحر |
|
|
بس غلط گشتم ز ديگ مُرده ريگ |
ز آن كه سر پوشيده مىجوشيد ديگ |
|
|
جوش و نوش هر كست گويد بيا |
جوش صدق و جوش تزوير و ريا |
|
|
گر ندارى بو ز جانِ رو شناس |
رو دماغى دست آور بوشناس |
|
|
آن دماغى كه بر آن گلشن تند |
چشم يعقوبان هم او روشن كند |
|
|
هين بگو احوالِ آن خسته جگر |
كز بخارى دور مانديم اى پسر |
|
ب ٤٧٧٧- ٤٧٦١ به گورستان رفتن: جامى راست در اين معنى:
|
زنده دلى از صف افسردگان |
رفت به همسايگى مردگان |
|
|
حرف فنا خواند ز هر لوح پاك |
روح بقا جست ز هر روح پاك |
|
|
كارشناسى پى تفتيش حال |
كرد از او بر سر راهى سؤال |
|
|
كين همه از زنده رميدن چراست؟ |
رخت سوى مرده كشيدن چراست؟ |
|
(جامى، مثنوى هفت اورنگ، تحفة الاحرار، ص ٤١٣) شَخم: پيه.
لَحم: گوشت.
نوشيدن: نيوشيدن.
ديگ مرده ريگ: استعارت از ظاهر اشخاص است، و مرده ريگ افاده تحقير كند.
سر پوشيده جوشيدن: كنايت از آشكارا نبودن درون.
رو شناس: حقيقت بين كه از ظاهر درون را بداند.
چشم يعقوبان روشن كردن: اشارت است به داستان بشير و جامه بر سر يعقوب افكندن و روشن شدن ديده او. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٢٢٠/ ٢) در اين بيتها اشارتى است بدان كه از ظاهر كسان حقيقت آنان را نمىتوان شناخت.
حتى مردگان نيز كه خاك گورشان يكسان است حالتهاشان متفاوت است. چنان كه زندگان كه در جسم همانندند درونشان يكسان نيست. پس از اين عرضها به جوهر نتوان رسيد. از كسانى كه حقيقت بيناند يا كسانى كه پى آنان را مىگيرند بايد پرسيد.