شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٨ - دعا و شفاعت دقوقى در خلاص كشتى
از محرمات نيز به قدر ضرورت توان گرفت: فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ. (بقره، ١٧٣) آن چه ناپسند است و موجب دورى از لطف خداست، بر خود مسلّط ساختن هواست. تا دوستى دنيا در دل است، دل آلوده و بندِ گل است، آدمى اگر از بند هوى و هوس رست تواند گفت صاحب دل است. ولىّ حق براى جهان، همچون دل در تن است و جهان چون تن براى او.
|
پس دل عالَم وى است ايرا كه تن |
مىرسد از واسطه اين دل به فن |
|
|
دل نباشد، تن چه داند گفت و گو؟ |
دل نجويد تن چه داند جست و جو |
|
٨٣٧- ٨٣٦/ ٢
|
پس بود دل جوهر و عالم عرض |
سايه دل چون بود دل را غرض؟ |
|
|
آن دلى كو عاشق مال است و جاه |
يا زبون اين گل و آب سياه |
|
|
يا خيالاتى كه در ظلمات او |
مىپرستدشان براى گفت و گو |
|
|
دل نباشد غير آن درياى نور |
دل نظرگاه خدا و آن گاه كور؟ |
|
|
نه، دل اندر صد هزاران خاص و عام |
در يكى باشد كدام است آن كدام |
|
|
ريزه دل را بهل دل را بجو |
تا شود آن ريزه چون كوهى از او |
|
|
دل محيط است اندر اين خطّه وجود |
زر همىافشاند از احسان وجود |
|
|
از سلام حق سلامىها نثار |
مىكند بر اهل عالم اختيار |
|
|
هر كه را دامن درست است و معد |
آن نثار دل بر آن كس مىرسد |
|
|
دامن تو آن نياز است و حضور |
هين منه در دامن آن سنگ فجور |
|
|
تا ندرّد دامنت ز آن سنگها |
تا بدانى نقد را از رنگها |
|
|
سنگ پر كردى تو دامن از جهان |
هم ز سنگ سيم و زر چون كودكان |
|
|
از خيال سيم و زر چون زر نبود |
دامن صدقت دريد و غم فزود |
|
|
كى نمايد كودكان را سنگ سنگ |
تا نگيرد عقل دامنشان به چنگ |
|
|
پير، عقل آمد نه آن موى سپيد |
مو نمىگنجد در اين بخت و اميد |
|
ب ٢٢٧٩- ٢٢٦٥ جوهر: آن چه به خود قائم است.
عرض: آن چه قيامش به جوهر است. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٤١٥/ ٢)