شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٠ - رفتن خواجه و قومش به سوى ده
زر ز روى قلب ...: زيبايى عاريتى هر چيز، به اصل باز مىگردد. پس تو هم بكوش تا به اصل برسى.
در خور: سزاوار.
تو بدان خور رو ...: تو به سوى خورشيدى رو كه رفتن به سوى آن سزاوار توست.
آب از آسمان ستدن: استعارت از يارى گرفتن از خدا و فيض از او طلبيدن. (براى توضيح بيشتر در اين باره نگاه كنيد به: ذيل بيت ٧٠٢- ٧٠١/ ٥) گرگ: استعارت از وسوسههاى شيطانى و تمايلات نفسانى است. به خاطر برخوردارى از لذتهاى جسمانى. چنان كه در حديث است: «إنَّ الشَّيطانَ ذِئبُ الانسانِ كَذِئبِ الغَنَمِ:
شيطان گرگ انسان است چون گرگ براى گوسفند.» (مسند احمد، ج ٥، ص ٢٣٣) و در حديث ديگر است: «ما ذئبان جائعانِ ارسِلا فِى غَنَمٍ أفسَدُ لَهَا مِن حِرصِ المَرءِ عَلَى المالِ وَ الشَّرفِ لِدِينِهِ: دو گرگ گرسنه كه در گوسفندان رها شوند براى دين آدمى چنان زيان ندارد چون حرص او بر مال و شرف.» (مسند احمد، ج ٣، ص ٤٥٦) چنان كه گرگ را با اندك دنبه شكار توان كرد لذتهاى دنيوى ديده گرگ نفس را خيره كند و او را به دام اندازد. اما اگر آدمى از عكس ببرد و به معدن دنبه رو آرد، ديگر شيطان را بدان راه نيست. روندگان روستا در پى خوشى و شاد كامى ظاهرى شهر را گذاردند، و به ده رفتند، اصل را رها كردند و به عكس روى آوردند، و ديدند آن چه ديدند.
زر گمان بردن: اميد سود و بهره داشتن.
جامه دريدن صبر: كنايت از شكيبايى از دست رفتن، بيتابى.
پس تو ...: تو جان جان و ديده مايى.
آن چه در جهان است مردنى است، و آن چه باقى است حضرت حق است كه زنده است و جاويدان. اين نموّ و حركت كه در نبات و جاندار است پرتوى از لطف و عنايت كردگار است. هر هستى شعاعى از هستىِ او يافت و آن شعاع عاريتى بر آن تافت.
|
همچو نورى تافته بر حائطى |
حائط آن انوار را چون رابطى |
|
|
لا جرم چون سايه سوى اصل راند |
ضال مه گم كرد و ز استايش بماند |
|
٢١٢٨- ٢١٢٧/ ٣ هر دوستى كه جز خدا گيرى ناچار روزى از آن ببرى، جز دوستى حق كه هميشه از