شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٢ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا
|
من نيارم تركِ امر شاه كرد |
من نتانم شد بَرِ شه روى زرد |
|
|
هر صباح و هر مسا سرهنگِ خاص |
مىرسد از من همىجويد مَناص |
|
|
تو روا دارى كه آيم سوى دِه |
تا در ابرو افكند سلطان گره؟ |
|
|
بعد از آن درمانِ خشمش چون كنم؟ |
زنده خود را زين مگر مدفون كنم |
|
|
زين نَمَط او صد بهانه باز گفت |
حيلهها با حكم حق نَفتاد جفت |
|
ب ٤٤٦- ٤٣٩ حازِم: دور انديش.
مَريد: سركش، نافرمان. «ديو مريد» را ممكن است روستايى گرفت، يا وسوسهاى كه او را به رفتن ده وا مىداشت.
نازُك: دقيق، مهم.
غُنودن: خفتن.
يارستن: توانستن.
روى زرد: شرمنده.
مَناص: در لغت به معنى گريز و جاى گريز است، ليكن در اين بيت به معنى «انجام كار» آمده.
زنده مدفون كردن: كنايت از خويشتن را كشتن يا پنهان ساختن.
نَمط: گونه.
حيله با حكم حق جفت نيفتادن: تدبير با تقدير مطابق نشدن.
|
گر شود ذَرّات عالم حيله پيچ |
با قضاى آسمان هيچاند هيچ |
|
|
چون گريزد اين زمين از آسمان؟ |
چون كند او خويش را از وى نهان؟ |
|
|
هر چه آيد ز آسمان سوىِ زمين |
نه مفَر دارد نه چاره نه كمين |
|
|
آتش ار خورشيد مىبارد بر او |
او به پيش آتشش بنهاده رو |
|
|
ور همى طوفان كند باران بر او |
شهرها را مىكُند ويران بر او |
|
|
او شده تسليمِ او ايّوب وار |
كه اسيرم هر چه مىخواهى ببار |
|
|
اى كه جُزو اين زمينى سر مكش |
چون كه بينى حكم يزدان در مكش |
|
|
چون خَلَقناكُم شنودى مِن تُراب |
خاك باشى جُست از تو رو متاب |
|