شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٦ - قصه اهل سبا و حماقت ايشان و اثر ناكردن نصيحت انبيا در احمقان
|
ز آن همىخوردند چون از صيد شير |
هر يكى از خوردنش چون پيل سير |
|
|
هر سه ز آن خوردند و بس فربه شدند |
چون سه پيل بس بزرگ و مِه شدند |
|
|
آن چنان كز فربهى هر يك جوان |
در نگنجيدى ز زفتى در جهان |
|
|
با چنين گبزى و هفت اندام زفت |
از شكاف در برون جَستند و رفت |
|
|
راه مرگ خلق ناپيدا رهى است |
در نظر نايد كه آن بىجا رهى است |
|
|
نك پياپى كاروانها مُقتَفِى |
زين شكاف در كه هست آن مختفى |
|
|
بر در ار جويى، نيابى آن شكاف |
سخت ناپيدا و زو چندين زفاف |
|
ب ٢٦٢٦- ٢٦١٨ مرغ فربه: استعارت از «نعمت دنيا» كه به صورت كلان است و در معنى خرد. قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ.. (نساء، ٧٧) زخم كلاغ: كنايت از مزاحمتى كه دنيا جويان با يكديگر دارند و دنياوى را از دست هم مىربايند.
پَناغ: تار ريسمان خام، تار ابريشم.
سير چون پيل: فربه.
گبز: ستبر، تنومند.
رَفت: رفتند.
بىجا: نامعلوم، كه از آن نشان نتوان داد.
|
تا گشايد قفل و در پيدا شود |
سوى بىجايى شما را جا شود |
|
١١٠٨/ ٥ مُقتَفِى: پى يكديگر رونده.
زِفاف: در لغت به معنى «به خانه شوى رفتن عروس» است. ولى محمد اكبر آبادى و بعض شارحان هندى «زفاف» را رفتن به «دارُ القَرار» معنى كردهاند. و زَفيف به معنى «تند رفتن» است، و از اين معنى حديث «يُزِفُّ عَلِىٌّ بَينِى وَ بَينَ إبراهِيمَ الَى الجَنَّةِ.» (لسان العرب) و در اين بيت محتملًا زفاف به معنى زفيف است.
اين بيتها اشارت است به فريفته شدن دنيا پرستان به متاع دنيا و بزرگ و با ارزش شمردن آن و بر سر تصاحب آن يكديگر را زخم زدن. حالى كه اگر نيك بنگرند بينند