شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٧ - عشق جالينوس بر اين حيات دنيا بود كه هنر او همين جا به كار مىآيد هنرى نورزيده است كه در آن بازار به كار آيد آن جا خود را به عوام يكسان مىبيند
|
مهلتى مىخواهى از وى در گريز |
گر پذيرد شد و گر نه گفت خيز |
|
|
جُستن مهلت دوا و چارهها |
كه زنى بر خرقه تن پارهها |
|
|
عاقبت آيد صباحى خشم وار |
چند باشد مهلت آخر شرم دار |
|
|
عذر خود از شه بخواه اى پر حسد |
پيش از آن كه آن چنان روزى رسد |
|
|
و آن كه در ظلمت براند بارگى |
بر كند ز آن نور دل يك بارگى |
|
|
مىگريزد از گوا و مقصدش |
كآن گوا سوى قضا مىخواندش |
|
ب ٣٩٩٠- ٣٩٧٣ افترا: بايد «افتِرى» خوانده شود.
دل پر نور جفت نبودن: ديده حقيقت بين نداشتن. از جهان ديگر ناآگاه بودن. جز دنياى مادى نديدن.
عَرِّجُوا: (صيغه جمع امر حاضر از تعريج) بجنبيد! حركت كنيد! مزيد: (قيد) بيشتر (سود) دادن.
عنكبوت: اشارت به كسى كه به زندگى دنيا چسبيده و آن را حقيقت زندگى دانسته.
عنقا: استعارت از مردان حق است كه زندگى را در آن سوى اين جهان مىبينند، و در عنكبوت تلميحى است به آيه ٤٠ سوره عنكبوت. (آنان كه جز خدا دوستانى گرفتند چون عنكبوتاند كه خانهاى از «لعاب» ساخت.) مَغَص: پيچش شكم. پيچش روده.
پياده قاضى: مأمورى كه از سوى قاضى براى بردن مدعى عليه به محكمه مىآيد.
در ظلمت بارگى راندن: در تاريكى اسب دوندان. كنايت از كوركورانه در پى تحصيل دنيا بودن.
در بيتهاى پيش ديديم مولانا به پيروى از شمس دل بستگى جالينوس را به زندگى، نتيجه ناباورى او به جهان پس از مرگ مىداند. گويا بدو گفتهاند يا خود استدراك مىكند كه ممكن است جالينوس با دانشى كه اندوخته بود چنين سخنى نگفته باشد.
مىگويد هستند كسانى كه دل آنان به نور حقيقت روشن نيست، بدين زندگى چسبيدهاند و چون موش در سوراخ خزيدهاند. آن چه به كار چنين زندگى آيد مىآموزند حالى كه مرگشان به دنبال است و زندگيشان در تراجع و وبال. و آن چه در اين بيتها و بيتهاى