شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحى بر در صومعه عيسى
|
آتشى خوش بر فروزيم از كرم |
تا نماند جرم و زلَّت بيش و كم |
|
١٨٤٨، ١٨٤٦- ١٨٤٤/ ٥ گوشمال فرستادن: چنان كه در قرآن كريم است: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ. (بقره، ١٥٥)
|
چون تو وِردى ترك كردى در رَوِش |
بر تو قبضى آيد از رنج و تَبِش |
|
|
آن ادب كردن بود يعنى مكن |
هيچ تحويلى از آن عهد كهن |
|
|
پيش از آن كين قبض زنجيرى شود |
اين كه دلگيرى است پا گيرى شود |
|
|
رنجِ معقولت شود محسوس و فاش |
تا نگيرى اين اشارت را بِلاش |
|
|
در معاصى قبضها دلگير شد |
قبضها بعد از اجل زنجير شد |
|
|
نُعطِ مَن أعرَض هُنا عَن ذِكرِنا |
عِيشَةً ضَنكاً وَ نَجزِى بِالعَمى |
|
|
دزد چون مالِ كسان را مىبرد |
قبض و دل تنگى دلش را مىخلد |
|
|
او همىگويد عجب اين قبض چيست |
قبضِ آن مظلوم كز شرّت گريست |
|
|
چون بدين قبض التفاتى كم كند |
باد اصرار آتشش را دم كند |
|
|
قبض دل قبض عوان شد لاجرم |
گشت محسوس آن معانى زد علم |
|
|
غصّهها زندان شده است و چار ميخ |
غصّه بيخ است و برويد شاخ بيخ |
|
|
بيخ پنهان بود همه شد آشكار |
قبض و بسطِ اندرون بيخى شمار |
|
|
چون كه بيخ بَد بود زودش بزن |
تا نرويد زشت خارى در چمن |
|
|
قبض ديدى چاره آن قبض كن |
ز آن كه سَرها جمله مىرويد ز بُن |
|
|
بسط ديدى بسط خود را آب ده |
چون بر آيد ميوه با اصحاب دِه |
|
ب ٣٦٣- ٣٤٩ وِرد: آن مقدار از دُعا يا قرآن يا ذكر، نيز عبادت مستحب يا واجب كه سالك بايد آن را بخواند.
روش: سلوك، رياضت.
|
هفتمين وادى فقر است و فنا |
بعد از اين روى روش نبود تو را |
|
(منطق الطّير عطار، ص ١٨٠، به نقل از فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى) قبض: گرفتن، گرفتگى دل. و در اصطلاح صوفيه حالتى است كه در آن حالت دل در