شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٧ - قصه دقوقى رحمة الله عليه و كراماتش
قصّه دقوقى رحمة اللَّه عليه و كراماتش
|
آن دقوقى داشت خوش ديباجهاى |
عاشق و صاحب كرامت خواجهاى |
|
|
در زمين مىشد چو مه بر آسمان |
شب روان را گشته زو روشن روان |
|
|
در مقامى مسكنى كم ساختى |
كم دو روز اندر دهى انداختى |
|
|
گفت در يك خانه گر باشم دو روز |
عشق آن مسكن كند در من فروز |
|
|
غِرَّةُ المَسكَن احاذِرهُ أنا |
انقُلِى يا نَفسُ سيرى للغنى |
|
|
لا اعَوِّد خُلقَ قَلبِى بِالمَكان |
كَى يَكُونَ خالِصاً فِى الامتِحان |
|
|
روز اندر سير بُد شب در نماز |
چشم اندر شاه باز او همچو باز |
|
|
منقطع از خلق، نه از بد خُوى |
منفرد از مرد و زن نه از دُوى |
|
|
مشفقى بر خلق و نافع همچو آب |
خوش شفيعى و دعااش مستجاب |
|
|
نيك و بد را مهربان و مُستَقَر |
بهتر از مادر، شَهِىتر از پدر |
|
ب ١٩٣٢- ١٩٢٣ دقوقى: براى شناخت او نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى و نامه مرحوم فروزانفر به مرحوم قزوينى و پاسخ او. (ص ١٠٧ به بعد) اما غرض مولانا از سرودن اين داستان كه ظاهراً بلكه مطمئناً اساس تاريخى ندارد و به نوشته مرحوم قزوينى «آن صنعتگر زبر دست با آن مهارت خارق العاده كه از صفات مخصوصه نوابغ درجه اول است، در خلق مضامين و تَنْمِيَه و شاخ و برگ دادن آنها و از هيچ محض حكاياتى عريض و طويل ساختن» بيان حقيقتهايى است. يكى اينكه، اولياى حق در صورت متفرقاند و در معنى جمع، چنان كه در هفت شمع (بيت ١٩٨٤/ ٣) و هفت درخت (بيت ٢٠٠٢/ ٣) خواهد آمد. ديگر اينكه اولياى حق از چشم مردم پنهاناند و جز ولى آنان را نتواند ديد. ديگر اينكه طريقت اوليا متفاوت است بعضى در همه حال خاموشاند و لب به دعا نمىگشايند، و بعضى وظيفه